هزارگی؛ (گویش / لهجه)
نویسنده:: جواد خاوری
هزارگی
(گویش / لهجه)
هزارگی گونهای از زبان است که هزارهها یا مردم ساکن در هزارهجات به آن تکلم میکنند. این گونه، شکلی است از زبان فارسی دری که به نظر عدهای از محققان گویشی از آن زبان و به نظر عدهای دیگر از محققان فقط لهجهای از آن زبان محسوب میشود.
زبان، لهجه، گویش
زبان
زبان وسیلهای است صرفاً انسانی و غیر غریزی برای ایجاد ارتباط به منظور انتقال افکار و عواطف و آرزوها از رهگذر دستگاهی متشکل از نشانههایی که به طور اداری تولید میشوند. این نشانهها در درجه اول شنیداری اند و به وسیله اندامهایی تولید میشوند که به اصطلاح «اندامهای گفتاری» نام دارند (ساپیر، 1376: 26).
در تعریف دیگر، زبان به عنوا یک نظام کلی قلمداد شده است. نظامی که خاص «انسان ناطق» است و شمه های موروثی و تحصیلی واقعیتبخش آن میباشد. این نظام از سه دستگاه کوچکتر تشکیل گردیده است: دستگاه صوتی، دستگاه دستوری و دستگاه واژگانی (مایل هروی، 1371: 67 و 68).
بر مبنای تعاریف فوق، چند نکته قابل اشاره است:
1- زبان دستگاهی است از علایم آوایی قراردادی که مختص نوع انسان است. هیچ حیوان دیگر قادر به استفاده از این دستگاه نیست. بسیاری از حیوانات با افراد همنوع خود ارتباط برقرار میکنند، ولی هر نوع ارتباط را ما زبان نمیدانیم. دستگاه ارتباطی حیوانان یا اصلاً صوتی نیست یا اگر صوتی باشد قراردادی نیست (همان: 26؛ باطنی، 1390: 104).
2- زبان یک موهبت زیستی نیست که طبیعت به عنوان غریزه در نهاد بشر قرار داده باشد، بلکه یک وسیله و امکانی است که بشر آن را کشف کرده و تکامل داده است. ما زبان را به عنوان یک میراث زیست شناختی دریافت نمیکنیم، آن گونه که راهرفتن یا جویدن را دریافت میکنیم، بلکه زبان را میآموزیم (ساپیر، 1376: 19و20و21).
3- زبان امری قراردادی است. یعنی دلالت زبان ذاتی و طبیعی نیست، بلکه براساس توافق میان انسانهاست. زبان دستگاهی است مرکب از علامتها. این علامت ها توسط خود انسانها وضع میشوند و به مدلولهای قراردادی دلالت میکند. ما میتوانیم علامت را دال و آنچه را که به وسیله علامت نشان داده میشود، مدلول و رابطه آنها را دلالت بنامیم (باطنی، 1390: 103 و 104). بر این اساس، نه واضع منبعی غیر از انسان است و نه میان دال و مدلول تلازم ذاتی وجود دارد.
4- هدف از ایجاد و آموزش زبان، ایجاد ارتباط است، اما نه فقط ارتباط ساده بر منبای نیازهای زیستی، بلکه به منظور انتقال افکار، عواطف و آرزوها. از رهگذر همین نوع ارتباط است که تجربیات انسانها از نسلی به نسل دیگر انتقال میباید و به تبع آن تکامل اجتماعی صورت میگیرد. رشد علم و فرهنگ و شکل گیری تمدنها مرهون زبان و توانایی او در انتقال تجربه و فکر از زمانی به زمان دیگر و از مکانی به مکان دیگر است. اگر چنین امکانی نبود، تجربیات و دست آوردهای فکری انسانها در محدوده ی افراد، گروه ها و نسلها باقی میماند و هر نسلی میبایست همه چیز را از نو با تکیه به تجربیات منحصر به خود آغاز کند و البته در خودش هم پایان یابد.
تکامل زیستی انسان از طریق وراثت به نسلهای آینده منتقل میشود، ولی تکامل اجتماعی انسان از طریق جامعه منتقل میشود و تنها وسیله ای که جامعه برای این انتقال در اختیار دارد زبان است. آنچه ما امروز به نام تمدن و فرهنگ از آن برخورداریم، در نتیجه هزاران قرن مبارزه انسان با طبیعت انباشته شده و یک جا در اختیار ما قرار گرفته است. اگر زبان از جامعه انسانی گرفته شود، چرخ اجتماع از حرکت باز میایستد، جامعه انسانی از هم گسیخته میشود، تمدن و فرهنگ بشر ملاشی میشود و افراد به زندگی ملیونها سال قبل خود بر میگردد (باطنی،1390 : 27).
دگرگونی در زبان
زبان پدیده ثابت و ایستا نیست. زبان پدیده اجتماعی سیالی است و همراه با دگرگونی اجتماعی دگرگون میشود. این دگرگونی ممکن است تحت تاثیر عوامل داخلی اجتماع باشد یا عوامل خارجی. در صورت نخست، به مقتضای نیازهایی که در درون جامعه ایجاد میشود، زبان به واژگان یا ساختار جدیدی نیاز پیدا کند. در این صورت زبان خود را با نیاز جدید عیار میکند. مثلا اگر پدیده جدیدی ایجاد یا تولید شود، واژه ای برای آن پدیده نیز وضع میشود. در صورت دوم بر اثر تماس جامعه با جوامع دیگر، داد وستدهای فرهنگی، علمی و تکنیکی که بین جوامع صورت میگیرد که منجر به قرض گرفتن واژگان و ورود دسته ای از واژگان بیگانه در ساختار زبان میشود. این تماس ها ممکن است صلح آمیز و به شکل ارتباط طبیعی باشد، مثل سفر، تجارت و تحصیل یا غیر صلح آمیز باشد، مثل جنگ، فتوحات و مهاجرت. همین دگرگونی ها در اشکال مختلف خود باعث ایجاد شاخه های مختلفی از زبان میشود که میتوانیم به آنها گویش و لهجه بگوییم.
زبان های طبیعی، همچون هر چیز طبیعی دیگر، تاریخ دارند و تاریخ شان حکایت از دگرگونی های بنیادی در ساختار آوایی، واژگانی و دستوری و معنایی شان در درازنای زمان دارد. این چنین است که از دل هر زبان گویش ها و زبانهای دیگر پدید میآیند و خانواده های زبانی شکل میگیرند (آشوری، 1387: 21).
گویش
با بررسی سیر مطالعات گویش شناختی [در حوزه زبان فارسی] میتوان دریافت که تشتت و گوناگونی فراوانی در کاربرد اصطلاحات بنیادی «زبان»، «گویش» و «لهجه» به چشم میخورد (دبیری مقدم، 1387: 92). بعضیها گونهای از زبان را که عام و مشترک بین مردمان یک سرزمین است و حیثیت رسمی و ادبی دارد، زبان معیار و زمانهای محلی کوچک را لهجه میدانند (خانلری، 1347: 139 – 147) بعضی های دیگر زبان رسمی یک کشور را زبان مینامند و دیگر زبانهایی را که در داخل مرز سیاسی آن کشور هستند و رسمیت ندارند، گویش مینامند (باطنی، 1354). اما معیاری که امروزه در تعریف این سه اصطلاح در نظر گرفته میشود، «قابلیت فهم متقابل» است. به این معنی که یک زبان مجموعهای از گویشهایی است که از قابلیت فهم متقابل برخوردارند (چمبرز، 1398: 12). مطابق این معیار، اگر گویندگان دو گونهی زبانی، بدون هیچ آموزش آگاهانه ، بتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، میتوان آن دو گونه را گویشهای یک زبان دانست، اما هر گاه تفهیم و تفاهم میان گویندگان آن امکان پذیر نباشد، باید آنها را دو زبان جداگانه محسوب کرد. بنا بر این تعریف، فارسی کابلی و فارسی تهرانی، گویشهای زبان فارسی و انگلیسی آمریکایی و انگلیسی بریتانیایی گویشهای زبان انگلیسی به حساب میآیند. اما فارسی و انگلیسی دو زبان مستقل به شمار میآیند. اصطلاح گویش به تنوعات و تمایزات دستوری و بعضاً واژگانی ارجاع دارد و سبب تفاوت گویش با سایر گونههای زبانی میشود. لهجه ارجاع به تلفظ گویشوران دارد و در ارتباط با ویژگی های واجشناختی و آوایی زبان گویشوران است و از سایر گونهها متمایز میگردد. در این تقسیم بندی، اصطلاح گویش معادل dialect و اصطلاح لهجه معادل accent قرار میگیرند (چمبرز، 1398: 14؛ محمدی شاری، 1392: 19 و 20؛ ذوالفقاری، 1398: 378).
تعاریف زیر را که همسو با آرای زبانشناسان و صاحب نظران بین المللی است، میتوان اجماع جامعهی زبان شناسی امروز در بارهی این مفاهیم دانست:
l زبان (language): دو گونهی زبانی که سخنگویان آن دو، فهم متقابل ندارند.
lگویش (dialect): دو گونه زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل دارند، اما در عین حال بین آن دوگونه تفاوتهای آوایی و واجی و واژگانی یا دستوری مشاهده میشود.
lلهجه (accent): دو گونه ی زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل دارند، اما درعین حال، بین آن دو گونه، فقط تفاوت آوایی (و واجی) دیده میشود.
lگونه (variety): اصطلاحی است خنثی، که همچنان که در تعریف «زبان»، «گویش» و «لهجه» مشاهده میکنیم، میتوان آن را به عنوان اطلاقی کلی به کار برد (مقدم، 1387: 120).
بر پایهی این تعاریف، فارسی، پشتو، ازبیکی و بلوچی زبانهای مستقلند؛ اما هزارگی، مشهدی و هراتی گویشهای زبان فارسی هستند.
البته این تقسیم بندی، یک تقسیم بندی زبانشناختی است که در مواردی با انگیزههای سیاسی نقض شده است. در این مورد میتوان به زبانهای اسکاندیناوی اشاره کرد. نروژی، سوئدی و دانمارکی زبانهای متفاوتی در نظر گرفته میشوند؛ اگر چه آنها از قابلیت فهم متقابل برخورداند. سخنگویان این سه زبان به راحتی زبان یکدیگر را میفهمند و با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. دلایل آنها برای این تفکیک نه دلایل زبانشناختی، بلکه دلایل سیاسی، جغرافیایی، تاریخی و فرهنگی است (چمبرز، 1398: 12و 14).
نکتهای که نباید از نظر دور داشت، برابری زبانها و گویشهاست. در کاربرد عام، گویش گونهای فرعی، سطح پایین و اغلب روستایی یک زبان تلقی میشود که معمولاً وابسته به دهقانان، طبقهی کارگر و گروههای کمپرستیژ و کماعتبار میباشد. بنابراین گویش اصطلاحی است که اغلب برای آن شکل از زبان که در مناطق جداگانهای از زبان صحبت میشود و فاقد صورت نوشتاریاند، به کار میرود. همچنین گویش اغلب – به اشتباه – عنوان نوعی انحراف از صورت صحیح و معیار زبان پنداشته میشود. اما زبانشناسان نظر دیگری دارند. به نظر آنان چنین تفاوت و ارزشگذاری بین گویش و آنچه که زبان معیار گفته میشود، درست نیست. در واقع همه سخنگویان / گویشوران در نهایت سخنگوی / گویشور یک گویش هستند و از نظر زبانشناختی هیچ کدام از گویشهای یک زبان، به سایر گویشهای آن زبان برتری ندارد (چمبرز، 1398: 11؛ هروی، 1371: 100).
لهجه ها و گویشها چگونه پیدا میشوند؟
چگونگی پیدایش لهجه ها و گویشها از دو مجرا قابل بررسی است. یکی از راه ارتباط گروههای اجتماعی و دیگری از راه جدایی و پراکندگی آنها. در فرض ارتباط، چیزی که رخ میدهد، بده و بستان زبانی است که از آن به قرضگیری یاد میشود. قرض گرفتنِ امکاناتِ زبانی، یکی از راهها معمول و مرسوم در زبان و فرهنگ است. باور این قول بسیار دشوار خواهد بود اگر بشنویم زبانی هست که در ناحیهای وسیع بدان سخن میگویند و به گویشهای فراوان تقسیم نشده است. در هر ناحیهای، پیش از آن که گویشهای قدیمی از رهگذر کنارآمدن با هم به کلی از میان بروند، یا پیش از آن که به تمامی در برابر گسترش و نفوذ گویشی تازه، که به لحاظ فرهنگی غالب است، از میدان به در برود، میبینیم که انبوهی از گویشهای نوین به جای آن سر بر میکشند تا حاصل یکسان سازیهای روزگاران گذشته را، یکسره بر باد دهند (ساپیر، 1376: 222). در روند قرض گیری، قرض گرفتن در حوزه واژگان سادهتر و شایعتر است؛ به خاطر آن که واژگان آسانتر قابل نقل و انتقال است و آمادگی روانی برای پذیرش این نقل و انتقال، در این سطح بیشتر است. از سوی دیگر، چون عناصر فرهنگی (مادی یا معنوی) پیوسته در حال تغییرند، طبیعی است که واژهها که در حقیقت نام آن عناصر هستند، تغییر کند. اما در ساختار آوایی و دستوری کمتر اتفاق میافتد، چون دستگاههای صوتی و دستوری زبان دستگاههایی سخت به هم بافتهاند و در نتیجه، رخنه در آنها مشکلتر و تغییرات آنها کندتر است (باطنی، 1390: 86 و 87).
وضعیت جدایی و پراکندگی را چنین میتوان تبیین کرد که، دو یا چند گروه اجتماعی به جای آن که با هم در یک مسیر پیش بروند، رفتهرفته چنان از هم دور و بیخبر میمانند که سرانجام از یکدیگر جدا میشوند و مستقل از هم حرکت میکنند (ساپیر، 1376: 221). این جدایی و بیخبری باعث تغییراتی درونگروهی از لحاظ زبانی میشود که آن شاخه از زبان را نسبت به دیگر شاخههای آن زبان متفاوت میکند. مثلاً افغانستان سرزمینی است که تعدد گویشها و لهجهها در آن زیاد است. این تعدد را تحت این وضعیت میتوان بررسی کرد. عوامل چندی بر این جدایی دخیل است. یکی از آن عوامل عامل طبیعی و محیطی است. در افغانستان سلسلهجبال متعددی وجود دارد که باشندگان یک منطقه را در مواضع چندگانه محدود و محصور کرده و امکان ارتباط آنها را دشوار میکند. عامل دیگر نبودن وسایل و امکانات برای ارتباط همگانی بوده است. سومین عامل را میتوان در علایق و شیوههای زیستی مردم افغانستان جُست. هر گروه اجتماعی تحت تاثیر قومیت، پیشینهی تاریخی و تجربههای زیستهی خود، شیوهی خاصی برای زندگی دارد که در تشکیل زبان یا گویشِ آن گروه تأثیر میگذارد (مایل هروی، 1371 :64 و 65).
در یک نگاه کلی میتوان گفت که پدیدهی قرضی، بیشتر، در جوامع مدرن و پیشرفته رخ میدهد که امکان ارتباط و تعامل بیشتر است؛ و وضعیت جدایی در جوامع آغازین و سنتی که تمایلی به بسته بودن دارند. در وضعت آغازین حیات اجتماعی بشر، گروههای سیاسی کوچکند و گرایش به محلهگرایی در میان آنها بسیار قوی است. در چنین اوضاعی، طبیعی است که ببینیم زبانهای ابتدایی، یا زبانهای جماعاتِ غیر شهری، به طور کلی، به صورت شمار بزرگی ازگویشهای پراکنده در میآیند که همگی با هم فرق بسیار دارند (ساپیر، 1376: 222).
هزارگی زبان است یا گویش یا لهجه؟
هرچند به ندرت اصطلاحِ زبان در مورد هزارگی تا کنون به کار رفته است، اما هر دو اصطلاح «گویش» و «لهجه» در مورد این گونهی زبانی بسیار استفاده شده است. تقریباً عموم پژوهشگران و ادبیاتشناسان افغانستانی هزارگی را گویش یا لهجهای از زبان فارسی دانستهاند؛ هر چند که بیشتر آنان اصطلاح «لهجه» را بر «گویش» ترجیح داده اند. روشن است کسانی که اصطلاح لهجه را به کار بردهاند، بر این نکته خواستهاند تأکید کنند که هزارگی از زبان معیار فارسی چندان فاصلهای ندارد؛ اما کسانی که اصطلاح گویش را به کار بردهاند، به این نکته اشعار داشتهاند که در هزارگی خصوصیات منحصر به فردی، چه از لحاظ واژگان و چه از لحاظ دستور وجود دارد، که جایگاه ویژهای برای آن، در نسبت با دیگر گویشهای فارسی تعیین میکند.
و.ا. ایفیموف دانشمند زبانشناس اتحادجماهیر شوری که تحقیقاتی در مورد زبان هزاره ها انجام داده است، عنوان تحقیقات خود را که در یک رساله 90 صفحه ای به زبان روسی منتشر کرده است، «زبان هزاره های افغانستان» نامیده است. این رساله در سال 1965 توسط موسسهی شرق شناسی مسکو چاپ شده است. او هرچند هزارگی را زبان خوانده است، اما اشتراکات آن را با زبان فارسی دری که در کابل و آسیای میانه صحبت می شود انکار نمیکند و حتی آن را فقط در چوکات لهجه های تاجیکی مروج در آسیای میانه قابل مطالعه می داند: «زبان هزاره گی همان طور که خود هزاره ها لهجه ی خود می نامند، رسمالخط ندارد. این زبان نظر به ویژگیهای ساختاری خود نمیتواند خارج از چوکات لهجههای تاجیکی که در آسیای میانه و افغانستان مروج است، مطالعه شود؛ زیرا بین هزارگی و فارسی کابلی بسیار ویژگی های مشترک دیده میشود، اما در عین زمان، زبان ملیت هزاره را میتوان به صورت جداگانه و مستقل مطالعه کرد، زیرا که ملیت هزاره نه تنها گروپ مستقل اتنیکی میباشد بلکه زبان هزارگی ویژگیهای فونیتیکی و گرامری مختص به خود داشته و در آن بقایای زبان مغولی-ترکی موجود است (ایفیموف،1368: 6).
شاه علیاکبر شهرستانی که پژوهشهای زیادی در حوزهی فولکلور و زبان مردم هزاره انجام داده است، کتابی دارد با عنوان «قاموس لهجه دری هزارگی». او همان گونه که در عنوان کتاب خود آورد است، هزارگی را لهجهای از زبان دری میداند. البته او در کتاب خود اشارهای به تقسیمبندی میان گویش و لهجه نکرده است. احتمالاً او در این کتاب، نظری در مورد تفکیک لهجه و گویش نداشته و هر دو را تعبیرهایی از یک مفهوم میدانسته است. به نظر وی زبان هزارهها لهجه و شاخهای است از اصل استوار زبان دری خراسانی که با گذشت چندین صد سال، همان مختصات را با امانت حفظ کرده است. آغوش این لهجه تنها برای نگهداشت مختصات زبان دری گرم نبوده است، بلکه بسیاری از خصوصیتهای لهجههای گوناگون ترکی و مغولی را نیز محفوظ داشته است (شهرستانی، 1361: 4). محققانی که با این نظریه موافقاند، هزارهها را همراه با دیگر باشندگان خراسانِ بزرگ در رشد و بالندگیِ فارسی دری سهیم میدانند. مطابق این نظریه، هزارهها جزءِ ساکنانِ کهنِ افغانستانِ کنونی بودهاند و به فارسیِ دریِ شمالِ خراسان سخن میگفتهاند و تا کنون نیز همان لهجه را حفظ کردهاند. البته، بعدها، یعنی از قرن سیزده به بعد، افرادی از تبارِ مغول و ترکمن در اثر حملات چنگیزخان و اخلافش در مناطق مرکزی افغانستان ماندگار و در مردم آن سامان حل شدند. آنها با پذیرفتن زبان فارسی، نشانههایی از زبانهای خود را نیز حفظ کردند. وجود تعدادی از واژگان ترکی و مغولی در لهجهی فارسی هزارگی، از این رهگذر است. این لغات و بعضی از پسوندها، بر اثر داد و ستد زبانی، از ترکی و مغولی وارد زبان فارسیِ ساکنان کهن این مرز وبوم شده و به آن غنای بیشتر بخشیده است. البته این گروه از محققان هزارهها را از لحاظ نژادی ربط میدهند به ترکهای آسیای میانه و شمال چین که در زمانهای کهن به جایگاه کنونیشان کوچیدهاند (یزدانی، 1385: 19 و 20؛ خاوری، 1385: 271). آنها به تیرهی مشخصی از نژاد ترک اشاره نمیکنند، بلکه تیرههای مختلفِ ترکزبانان را در تشکیل مردم هزاره دخیل میدانند؛ قبایلی مثل ترکانِ آسیای شمالی، مرکزی و غربی، مغولستان، سیبری جنوبی و شمالغربی چین که همه به زبانهایی از زیرشاخهی زبان اورال آلتایی (ترکی) سخن میگویند (دلجو، 1394: 268).
شوکت علی محمدی شاری هم که در حوزهی زبان مردم هزاره پژوهش کرده است، اصطلاح «لهجه» را برای هزارگی برگزیده است. در عنوانهای دو کتابی که او در مورد زبان هزارهها نوشته است، واژهی «لهجه» به کار رفته است: «دُرِّ اوِستایی در صدف لهجهی هزارگی» و «لهجهی هزارگی، ریشهها و ویژگیها». محمدی شاری از اصطلاحات «لهجه» و «گویش» تعریف ارائه میدهد و تفاوت میان آنها را ذکر میکند. این نشان میدهد که محمدی شاری میزان تفاوت هزارگی را با گونههای دیگر زبان فارسی فقط در حدِ تلفظ واژها میداند. تفاوتِ دیدگاه محمدی شاری و دیگر همنظران او با دیدگاه پیشین، این است که محمدی هزارهها را آریاییتبار میداند و زبانشان را اصالتاً فارسی دری که ریشه در زبان اوستایی دارد. او هزارهها را از صاحبان اصلی زبان فارسی دری میداند. به نظر وی، لهجهی فارسی هزارگی بیشترین خصیصههای زبان اَوِستایی را حفظ کرده است و به این لحاظ، متن اوستا را با کمک لغاتی که هنوز در لهجهی هزارگی موجود است، میتوان بهتر فهمید. محمدی شاری خاستگاه اصلی اَوِستا را ایرانویچ تاریخی میداند و مرکز آن را سرزمین هزارهنشین کنونی (محمدی شاری، 1398: 41). پیش از محمدی شاری، «م. الف. آریان پور» این نظریه را مطرح کرده است. او میگوید: «فریاد من این است که زبان دری = آریانی، زبان ملی و مادری قوم هزاره است. این زبان هنگام تلاقی عربها با خراسانیان، در برابر زبان عربی عرض اندام میکرد، زبان مستقل و غنی است که قبل از فتح عربها سرزمین خراسان را، زبان کامل و خالص موجود بود» (آریان پور، فصلنامه سراج،1376: 139)
محمدی شاری دلایل خود را بر اثبات این دیدگاه، به چند دسته تقسیم میکند و هر کدام را توضیح میدهد: 1- روایت مورخان؛ 2- دیدگاه زبانشناسان؛ 3- شواهد عینی، مانند برخی کتیبههای کهن، اشعار و متون کهن؛ 4- فراوانی واژه های اوستایی؛ 5- همسانی لهجهی هزارهها با متون پهلوی متأثراز اوستا؛ 6- قواعد زبان شناختی؛ 7- وجود ویژگیهای دستگاه زبانی هزارهها (محمدی شاری، 1392: 113) محمدی با مقایسه تطبیقی تعدادی از واژگان لهجهی هزارگی با واژگان اوستایی، سعی میکند شواهدی بر دیدگاه خود ارائه کند (همان: 107-119).
او وجودِ لغات ترکی و مغولی را در لهجهی هزارگی انکار نمیکند، اما معتقد است که آنها بر اثر اختلاط و آمیزش افرادی از اقوام ترک و مغول وارد زبان هزارهها شدهاند. در واقع، امری که وامستانی زبانی است، رخ داده است. برخی از این لغات ترکی و مغولی در دیگر لهجههای فارسی، از جمله زبان نوشتاری پارسی دری هم راه یافته است (همان: 105- 112).
حفیظ شریعتی (سحر) در کتابی که در مورد زبان هزارهها نوشته است، اصطلاح گویش را به کار برده است. عنوان کتاب او «گویش هزارگی» است. از دیدگاه وی تفاوت هزارگی از سطح تلفظ بالاتر است. وی در توضیح این نکته میگوید: اگر به هزارستان سری بزنید، متوجه خواهید شد که ماجرا محدود به تلفظ و لهجه نیست. به عنوان نمونه، هزاره ها به پیرزن «کینی» میگویند؛ در حالی که در بسیاری جاهای دیگر این گونه نیست. این گونه تفاوتها از محدودهی تلفظ فراتر رفته و پدیدآورندهی گویش یا مجموعهی خاص از بیانِ آوایی، لغوی، صرف و نحوی، معنایی و حتی کارکردی یک زبان خاص است (شریعتی، 1395: 34). گویش هزارگی از گویشهای کهن خراسان بزرگ است که بنا بر اندک نشانههای بازمانده از پیشینیان، زمانی یکی از حوزههای پربار زبانی دامنههای شمالی کوه بابا و هندوکش و بخش گستردهای از مرکز افغانستان – هزارستان بوده است، که هنوز شمار فراوانی از تیرهها و گروههای هزارگی بدان سخن میرانند (همان: 60) وی همچنین در دفاع از گویش بودن هزارگی، کهنبودگی آن را میداند؛ در حالی که فارسی امروزی دچار تغییر و تحول شده و خصوصیات جدیدی کسب کرده است. این کهن بودگی هزارگی را از نظر آواشناختی و کاربرد جملهها، با فارسی امروز تفاوت میدهد و از اصیلبودن این گویش حکایت دارد. وجود پسوندهایی که اختصاصاً در هزارگی استفاده میشوند، دلیل دیگری بر گویش بودن این گونهی زبانی است (همان: 25).
در این میان، کسانی که هزارهها را متاخر و از بازماندگان سربازان مغول میدانند، فارسی هزارگی را زبان جدیدی برای هزاره میدانند که در اواخر قرن هیجدهم میلادی قِوام گرفته و به عنوان زبان آن مردم در آمده است. اکثر محققان هزاره شناس به این نظریه باور دارند و زبان اصلی مردم هزاره را ترکی و مغولی میدانند. طبق این دیدگاه، هزارهها پس از تهاجم چنگیزخان و اخلافِ او (جغتای، نیکودر، هلاکو و تیموریان) به تدریج، در طول چند قرن، در مناطق مرکزی افغانستان ماندگار شدند و با ساکنان بومی آن مناطق، که اکثراً تاجیکان فارسی زبان بودند، آمیزش کردند و در نهایت، زبانشان به زبان فارسی، که زبان بومی آن سرزمین بوده است، تبدیل شده است. پایهگذاران این نظریه «م. الفنستون»، «الکساندر برنس» و «گ. ومبری» میباشند که محققان دیگری مثل «بلیو» آن را گسترش دادند (تیمورخانف، 13: 21). از میان محققان هزاره طارق مالستان (مالستانی، 1372: 2)، حسن پولادی (پولادی، 1401: 153- 159) به این نظریه گرایش دارند. از جمله دلایلی که طرفداران این نظریه اقامه میکنند، بسامد بالایی از لغات ترکی و مغولی در لهجهی فارسی هزارههاست که در لهجههای فارسیزبانان دیگر نیست. بنا به اظهارات این دسته، هزاره ها با وصف آن که زبان فارسی را بنا به اقتضاء شرایط اجتماعی و فرهنگی پذیرفتهاند، رد پایی از زبان اصلی خود، از جمله عاطفیترین کلمات را حفظ کردهاند؛ کلماتی مثل «آته»، «آبه»، «آیه»، «آغَی»، «لالَی»، «تاته»، «تغایی»، «نقهچی» و «ینگه» که اسامی نسبتهای خانوادگی و خویشاوندی است. از دیگر کلماتی که از زبان اصلی آنها باز ماندهاند، اسامی گیاهان، اسامی اعضای بدن، بعضی از پسوندها، بعضی از حروف ربط و پارهای از ویژگیهای دستوری زبان ترکی و مغولی است (همان: 160).
این که هزاره ها چه زمانی زبان مغولی خود را از یاد برده و زبان فارسی را برگزیدهاند، برای طرفداران این نظریه روشن نیست. مأخذی راجع به زبان آنها از وقت استقرارشان در هزارهجات، در قرن سیزدهم تا زمانی که بابُریها (گورکانیان مغول) در قرن شانزدهم به آنها حملهور شدند، در دست نیست. هزاره ها در زمان بابُریها هنوز به زبان مغولی صحبت میکردند، ولی وقتی جهانگردان غربی به آنها برخوردند و مشاهدات خود را ثبت کردند، کسی از مردم هزاره را ندیدند که با زبان مغولی صحبت کند. آنچه که آنها از زبان اولیهی خود دارند، تنها تعداد محدودِ لغاتی است که نتوانستهاند برایشان جانشین مناسب پیدا کنند. این موضوع نشان میدهد که هزارهها زبان اولیهی خود را در فاصلهی بین قرن شانزدهم تا نوزدهم، به منظور فراگیری زبان جدید، از دست دادهاند. دولینگ (Dulling. G. K) تاریخ دقیقتری را برای این تغییر تعیین میکند؛ یعنی اواخر قرن هیجده را تاریخ تغییر زبان اولیه هزاره تعیین میکند (پولادی، 1401: 154)
دیدگاه دیگری در مورد زبان مردم هزاره در این اواخر مطرح شده است که هزارگی را نه لهجه یا گویش، بلکه «زبان» میداند. این دیدگاه توسط تعدادی از هزارههای ساکن در کویته پاکستان مطرح شده است. حسین علی یوسفی در مقدمه کتابش به نام «فرهنگ ادبیات هزاره گی» این دیدگاه را عنوان میکند. او میگوید که هزاره ها به خاطر ضعف، زبان خود را به دیگران میچسپانند، در حالیکه زبان هزارگی قوت یک زبان مستقل را دارد. به گفتهی او، این که تعدادی از لغات فارسی در زبان هزارگی راه یافته است، دلیل نمیشود که زبان هزارهها فارسی دانسته شود. پیشنهاد او این است که هزارهها باید به خودباوری برسند و زبان خود را احیاء کنند (یوسفی، 2010: 7 و 8). در حال حاضر نمایندهی این دیگاه محمدعلی تورانی است. دلیل عمده آنها بر ادعای شان، وجود واژگانی در هزارگی است که برای فارسی زبانان نامفهوم است. مثلاً آنها لیستی از واژگان خاص هزارگی را که در زبان فارسی متداول نیست، ارائه میکنند و نتیجه میگیرند که هزارگی زبان مستقلی است. مخالفان آنها دلیل آنها را درست نمیدانند و در پاسخ آنها میگویند که اولاً زبان تنها واژگان نیست، بلکه دستگاهی است مرکب از واژهگان و مختصات صوتی و دستوری. هزارگی با هر واژگانی صحبت شود، تحت قواعد دستوری زبان فارسی عمل میکند. همچنین، بسیاری از واژگانی که آنان خاصتاً هزارگی میدانند، تبدیل یافته از واژگان فارسی است (محمد شاری، 1398: 111). نکته دیگری را که به دلایل مخالفان میتوان افزود این است که زبان پدیدهی سیال و متغیر است. به مرور زمان و به متقضای شرایط و نیازها و بینیازیها بسیاری از واژگان خود را از دست میدهد و جاگزین میکند. در هزارگی هم میتوان با جستوجو واژگانی را یافت که دیگر کاربرد ندارد و برای گویندگان کنون کاملاً نامفهوم است. در واقع آن واژگان از گردونهی زبان هزارهها خارج شده است. پس نمیتوان با پیش کشیدن آن واژگانِ متروک به نفع زبانبودگی هزارگی استدلال کرد.
مسئلهای که در ادعای زبانبودگی هزارگی قابل توجه است، انگیزههای سیاسی و هویتی است. طرفداران این دیدگاه بیش از آن که به معیارهای زبانشناختی توجه داشته باشند، متأثر از رؤیای هویت مستقل هزارگی و بیرون کشیدن مردم هزاره از تأثیر فرهنگ و زبان غیر هزارههاست.
زبان گذشتهی هزارهها
در این که زبان امروز هزارهها یکی از گویش های فارسی است، تردیدی وجود ندارد، اما این که در گذشتهی دورتر زبان هزارهها چه بوده است، نظرات مختلفی وجود دارد. هر گروهی بسته به اینکه پیشینهی نژادی هزارهها را به کجا بر میگردانند، در مورد زبانشان نظر دادهاند. این نظرات را میتوان به سه دسته تقسیمبندی کرد.
1- زبان هزارهها از گذشتههای دور فارسی بوده است. این نظریه را کسانی ارائه میکنند که باور دارند هزارهها از گذشتههای دور در سکونتگاه فعلیشان بودوباش داشتهاند. فریه (ferrier) محقق فرانسوی بنیانگذار این نظریه است. او همان گونه که هزارهها را ساکنان بومی مناطق مرکزی افغانستان کنونی میداند، زبانشان را نیز لهجهای ابتدایی زبان فارسی دری میداند (لعلی،1372: 51). این نظریه مقبول اکثر محققان افغانستانی واقع شده است؛ البته با این تفاوت که دستهای، مانند محمدی شاری و آریانپور معتقد به آریایی بودن هزارها هستند و ریشه زبانشان را به اوستایی باز میگردانند و دسته دیگر مانند شهرستانی و یزدانی هزارهها را ترکتبار میدانند و به ترکی بودن زبان گذشتهشان اشاره دارند. عبدالحی حبیبی، مورخ و زبانشناس مشهور افغان، نیز به بومی بودن هزارهها در افغانستان اشاره میکند و کلمه «هزاره» را از لحاظ زبانشناسی به «هوساله» که زایر چینی در قرن هفتم میلادی برای ساکنان مناطق مرکزی افغانستان اطلاق کرده است، باز میگرداند. حبیبی از این مسئله نتیجه میگیرد که کلمهی «هزاره»، چناکه مدعیان مغول بودن هزاره ها میگویند، جدید نیست، بلکه یک کلمه قدیمیتر است و «خوشدل» معنی میدهد. او در ابتدا «هوساله» را از لحاظ زبانشناسی به «هوزاره» باز میکرداند و سپس آن را به دو بخش تقسیم میکند. بخش اول (هو) که در فارسی به معنی «خوب» است؛ چنانکه «هوبخت» به معنی خوشبخت و «آهو» به معنی ناخوب یا عیب است و بخش دوم (زاره) است که معنی «دل» را میدهد. کلمه «زاره» به معنی دل، در زبان پشتو هم به صورت «زره» تلفط میشود و اصل آن در اوستا زرتیه zaretha است. حبیبی اضافه میکند که این کلمه در بسیاری از السنهی آریایی همین ریشه دارد، از جمله در ارمنی sirt در کردی zarدر بلوچی zirde میباشد (حبیبی،1341: 6 و 7). حبیبی اشاره مستقیمی به پیشینهی نژادی هزاره نمیکند، ولی اجزاء کلمهی «هوساله» را به نام پادشاهان کهن پیشدادیان و کیانیان پیوند میدهد. او میگوید در اوستا نام جمشید «هورمک» بوده و «هوشنگ» هم نام یکی شاهان داستانی کویان مقدم بر زردشت است و جزء اول هر دو اسم همان «هو» است (همان: 7). همچنین نام خسرو، به قول کریستن سن، در اصل اوستایی «هئو سروه» (Hav-sravah) بود که جزو نخستین آن، یعنی «هئو» در فارسی «خو» شده و جزء دوم آن یعنی «سروه» شاید با همان «زره» هم ریشه باشد (همان: 8).
2- زبان هزارهها از گذشتههای دور، مخلوطی از فارسی میانه و سانسکریت بوده است. دلیل این ادعا این است که هزارهها قبل از حاکمیت دو سلسلهی غزنوی و غوری، تحت حاکمیت کوشانهای بودایی اداره میشدند. از آنجایی که آیین بودایی و هندو از هند منشاء میگرفت، حاکمان و مردمی که پیرو این دو کیش بودند، با یکی از لهجههای هندی صحبت میکردند که به نحوی متأثر از زبان سانسکریت بود. بنابراین «دولینگ» معتقد است که زبان ساکنان این ناحیه در قرون وسطی مخلوطی از لهجهی فارسی و هندی بوده که کم کم زبان فارسی، زبان غالب میشود. اخیراً کتیبههایی با الفبای یونانی در جاغوری و ارزگان کشف شده، که پروفسور بیوار زبان آن سنگنوشتهها را مخلوطی از لهجهی فارسی میانه و سانسکریت دانسته است. او معتقد است که ساکنان این ناحیه به چنین زبانی صحبت میکردهاند وقدمت این سنگنوشتهها به حدود سالهای 500 میلاد بر میگردد (پولادی،1401: 156). این نظریه هم اشاره به قدمت هزاره ها در افغانستان مرکزی دارد.
3- زبان هزاره ها در گذشته ترکی یا ترکی و مغولی بوده است. مدعیان این نظریه هم به دو دسته تقسیم میشوند. آنهایی که هزارهها را بازماندگان لشکر چنگیزخان و اخلافش میدانند و آنانی که هزارهها را بومی میدانند.
دستهای که هزارهها را بازماندگان لشکر چنگیزخان یا اخلاف او میدانند، ادعایشان روشن است. آنها همین که اثبات کنند هزارهها بازماندگان لشکریان چنگیزخان هستند، مدعای زبانیشان خودبهخود ثابت است. لشکریان مغول مخلوطی از مغولان و دیگر ترکان مناطق مختلف آسیای میانه بودهاند که زبانهای ترکی و مغولی خود را داشتهاند. آنها پس از ماندگارشدن در افغانستان مرکزی، تا چند قرن به زبان خود سخن میگفتند، تا این که بر اثر آمیزش با ساکنان بومی فارسی زبان، زبانشان به زبان فارسی تغییر یافته است. مدعیان این نظریه این سؤال را که چرا لغات ترکی بیشتر از مغولی در زبان هزارهها باقی مانده است، به دو گونه جواب میدهند: اول، آن گونه که بیکن (Elizabeth Bacan مردم شناس آمریکایی) بیان میدارد، که نیاکان مغولی هزارهها ممکن است قبل از سرازیرشدن به سمت هزارهجات، زبان ترکی را قبول کرده و آن را به کار گرفته باشند. دوم، آن گونه که جوینی اظهار میدارد، که سربازانی از ارتش مغول و سردستههایشان که برای تسخیر ایران و آنچه که امروز افغانستان نامیده میشود فرستاده میشدند، تنها ترکیبی از مغول نبودند، بلکه بیشتر آنها فرزندان تاجیک و ترک بودند (پولادی، 1401: 157).
اما آن دسته که قدمت هزارهها را پیشتر از حملهی چنگیزخان میدانند، بر ترکنژاد بودن هزارهها و رویدادهای تاریخی که تأثیر بر زبان آنها گذاشته است، تکیه میکنند. از آنجایی که هزارهها ترک تبار بودند، زبان مادری شان در گذشته ترکی بوده نه فارسی؛ به همین دلیل حدود بیست درصد لغات ترکی و مغولی در زبان فعلی هزارهها مورد استعمال دارد (دلجو، 1394: 293). این ادعا مخصوصاً با این حقیقت تاریخی تقویت میشود که هزارهجات فعلی، روزگاران زیادی را تحت حاکمیت سلاطین ترکنژاد غوریان و غزنویان بوده است. بسیاری از ترکهای خلجی و قرلوقها، در فاصلهی قرنهای دهم تا سیزدهم، در مناطق مرکزی و جنوبی افغانستان مقیم بودند. وجود رقم بزرگی از لغات ترکی در زبان هزارهها نیز مبین همین احتمال است (پولادی، 1401: 157). علت این که لغات ترکی در مقایسه با لغات مغولی در زبان هزارها بیشتر است، دال به سابقهی زبان ترکی در میان هزارهاست.
نمونه هایی از واژگان با ریشه های زبانی مغول و ترکی که تا کنون در لهجه فارسی هزارگی رواج دارد:
| هزارگی - مغولی | معنی فارسی
| ابغهabağa / | عمو
| آچول âĉul / | مادربزرگ
| باجه bâja / | باجناق
| بیری bēri / | عروس
| بوله bula / | خاله زاده
| اگچی egeĉi / | خواهرزن
| جیه jeya / | خواهرزاده
| قودغو qudağu / | بستگان همسر
| خاتو xâtu / | همسر
| تغایی tağâyi / | دایی
| الغه alağa / | کف دست
لغات و اصطلاحات ترکی
| هزارگی - ترکی | معنی فارسی
| آبه âba / | مادر
| آته âta / | پدر
| یزنه yezna / | شوهرخواهر
| کویک kõyak / | قوچ
| قوشقار quŝqâr / | گوسفند نر
| تکه taka / | بز نر
| کوره kawra / | شکم
| کیرپگ kirpag / | مژگان
| آغل âğil / | طویله
| تاله tâla / | چمن
| قشلاق qiŝlâq / | قریه
مختصات لهجه / گویش هزارگی
کلیات
هزارگی زبان نژاد نیست
هرچند هزارگی لهجه یا گویشی است که هزاره ها به آن صحبت میکنند، اما این بدان معنی نیست که این لهجه یا گویش مخصوص هزارهاست و هر هزارهای الزاماً به گویش هزارگی سخن میگوید. زبان و گویش ربط مستقیم به نژاد ندارد. زبان و گویش پدیدههای فرهنگی و اجتماعی اند که به عواملی مثل طبقه، سطح سواد و شغل بستگی دارند. (چمبرز، 1398: 17) بنابراین هزارههایی که از محیط فرهنگی و اجتماعی هزارهجات خارج و وارد محیطهای فرهنگی و اجتماعی دیگری شده اند، طبعاً به لهجه یا گویشهای دیگری غیر از هزارگی سخن میگویند. امروزه، تعداد زیادی از مردم هزاره به شهرهای بزرگ؛ مثل کابل و مزار و هرات کوچ کردهاند. بسیاری از آنها، بخصوص نسل جوانشان، دیگر، آشنایی چندانی با لهجه یا گویش هزارگی ندارند. آنها به لهجههای کابلی، مزاری و هراتی سخن میگویند. از سوی دیگر، عکس قضیه هم صادق است. بسیاری از کسانی که از لحاظ نژادی هزاره نیستند، اما در محیط فرهنگی و اجتماعی هزارهها زندگی میکنند، به هزارگی سخن میگویند. مثلاً ساداتی که در هزارهجات زندگی میکند، یا تاجیکهایی که در بامیان زندگی میکنند، به گویش هزارگی صحبت میکنند. بر این اساس، نسبت گویش هزارگی با مردم هزاره، از نوع تساوی نیست، بلکه از نوع عموم و خصوص من وجه است. این که هزارهها به گویش هزارگی سخن میگویند، هیچ پیوندی با نژاد هزارهها به مفهوم زیستشناختیشان ندارد. در کل، زبان و گویش نسبت به نژآد خنثی و بیتفاوت است. این که هزاره ها، در سیر تاریخ به سمت گویش هزارگی سوق داده شدهاند، نه تحت تأثیر عامل نژادی، که تحت تأثیر عوامل اجتماعی-فرهنگی و اتفاقات بیشمار دیگر بوده است. بدیهی است که در صورت تغییر این عوامل، زبان یا گویش مردم هزارهها نیز تغییر خواهد کرد.
این که گروههای زبانی با گروههای نژادی یا با نواحی فرهنگی ضرورتاً مطابقت نمیکنند، نکتهای است که به آسانی میتوان به ثبوت رساند. میتوان حتی نشان داد که چگونه هر زبانی مرزهای نژادی و فرهنگی را یکسره پشت سر میگذارد. زبان انگلیسی مختص نژاد خاصی نیست. در ایالات متحده، چندین میلیون سیاهپوست هستند که هیچ زبان دیگری را نمیدانند و انگلیسی زبان مادری آنهاست. این مثل را میتواند در مورد گروه های نژادی و زبانی زیادی تکرار کرد. مرزهای نژادی ضرورتاً با مرزهای زبان مطابقت ندارد (ساپیر، 1376: 295).
تغییر در لهجه / گویش هزارگی
در حال حاضر لهجه یا گویش هزارگی در حال نزدیک شدن به گویشهای دیگر فارسی، مثل کابلی یا تهرانی است. مهاجرت و شهرنشینی گویشواران این گویش و در نتیجه، امتزاج با گویشوران دیگر، تحصیلات و عمومیت یافتن رسانهها از دلایل این امر است. جغرافیا، پایگاه اجتماعی و تحصیلات در دوری یا نزدیکی گویشها به همدیگر تاثیر میگذارد. این دگرگونی هم در ساحهی لغات است و هم در ساحههای آوایی و دستوری. معنی این سخن است که اگر هزارگی را گویش هم بدانیم، رفتهرفته به سطح لهجه میرسد. باید توجه داشت که مرزهای گونههای زبانی، قاطع و آهنین نیست، بلکه غبارآلود و لغزان است. گویندگانی که در مرزها قرار دارند، معمولاً دوزبانه یا دارای گویشی مرکب هستند. هر چه به سوی مرکز پیش رفته شود، خلوص زبان یا گویش بیشتر میشود. بنابراین هرچه ارتباط گویشوران دو گویش بیشتر باشد، امتزاج گویشها بیشتر شده و گویشها به هم نزدیک میشوند.
تنوع در لهجه / گویش هزارگی
هرچند که گویش / لهجه هزارگی را تحت عنوان واحدی بررسی میکنیم، بدان معنی نیست که در سراسر هزارهجات و در تمام طوایف هزاره نظام لهجهای واحدی حاکم است. هزارگی بسته به مناطق مختلف هزاره نشین، از دایکندی گرفته تا سرپل و بهسود و جاغوری، تفاوتهایی در واژگان و چگونگی تلفظ دارد. این تفاوتها متأثر از پیشینهی طایفهای و همسایگی با اقوام دیگر و داد و ستدهای فرهنگی است. مثلاً مردم دایزنگی که با دیگر اقوام روابط کمتری دارند، لهجهشان کمتر دستخوش تغییرات شده است. هزارههای بغلان و سرپل و بلخ به خاطر همسایگی و ارتباط با همسایگان ازبیک و تاجیگ و نیز هزاره های کجران، گیزاب و غزنی به خاطر ارتباط با همسایگان پشتون، لهجههاشان تفاوتهایی با هزارههای دیگر پیدا کرده است. مثلاً هزارههای جاغوری نسبت به هزارههای دایزنگی کلمات را کوتاه تر تلفظ میکنند. به عبارت دیگر در لهجهی جاغوری حذف و ابدال بیشتر از لهجهی دایزنگی صورت گرفته است. مثلاً فعل «میکند» در مناطق مختلف به چهار صورت تلفظ میشود: «موکونه / mukuna»، «موکﹾنه /mukna »، «مونه /muna » «نه /na ».
داوود کار موکونه (دایزنگی) / داوود کار موکﹾنه / داوود کار مونه (بهسود)/ داوود کار نه (جاغوری)
بیشترین تفاوت لهجهای میان هزارههای جاغوری و دایزنگی است. در جدول زیر به چند نمونه از این تفاوت اشاره میشود.
فارسی
| فارسی معیار | دایزنگی | جاغوری
| چوب | چیو | چو
| اسب | اسپ | آس
| سوار | سوار | سوره
| مادر | آیه | آبه
| پدر | بابه | آته
| بگیر | بیگیر | بیگَر / بیگرو
| بهل / بگذار | بِل | بِلُو
با این حال، تفاوتهای لهجهای بین مناطق مختلف هزاره نشین در حدی نیست که نتوان حد مشترکی بین آنها قائل شد.
هزارگی گفتار شفاهی است
هزارگی عمدتاً به صورت شفاهی بوده و به جز موارد انگشت شمار، متن مکتوب ندارد. هزارهها هم انگار به این مسئله باور دارند که هزارگی فقط در گفتار کار برد دارد نه در نوشتار. به همین خاطر وقتی میخواهند چیزی بنویسند، حتی اگر آن چیز یک نامهی ساده باشد، به فارسی معیار مینویسند. گویا ساحات گفتار و نوشتار کاملاً از همه جدا هستند. دلیل این تفکیک آن است که هزارهها سواد خواندن را با کتابهای فارسی معیار میآموزند و تمام کتابهایی هم در دست و بال آنهاست به فارسی معیار است. به همین خاطر، این ذهنیت برای آنها ایجاد شده است که جز به فارسی معیار نمیباید و نمیشاید نوشت. حتی ملاها وقتی که بر منبر وعظ مینشینند، لهجهشان به فارسی معیار تغییر میکند. انگار حوزهی کارآمدی هزارگی فقط محدودهی زندگی روزمره و عادی است. شاعران هم اشعارشان را به فارسی معیار میسرایند. به عنوان مثال، میرحسن بیگ و شاه ناطق که از شاعران بنام هزاره هستند، غزلیات، مثنویات و اشعاری با مضامین اندرز، مدح و منقبت ائمه را به زبان فارسی معیار نوشتهاند. در حوزهی شعر، فقط دوبیتی از این قاعده مثتثنی است. دوبیتی به دلیل کوتاه بودن و داشتن وزن ساده و عامهپسند، مورد علاقه مردم عادی بوده و محبوبیت بالایی دارد. این قالب شعری اکثراً دستمایهی عامهی مردم بوده و به لهجههای نواحی مختلف سروده شده است. مردم هزاره هم اشعار زیادی در قالب دوبیتی دارند که به لهجههای هزارگی سروده شدهاند. این دوبیتیها را مردم عادی، از زن، مرد، دهقان و چوپان سرودهاند. آنها دوبیتی را کلام شفاهی میدانند، که میباید به آواز خوانده شود و به خاطر سپرده شود؛ نه آنکه نوشته و مطالعه شود. و همین شفاهی بودن آن است که به همگان اجازه میدهد که به راحتی به لهجهی خود بسرایند، بدون آن که مجبور باشند از کلمات کتابی و رسمی استفاده کنند.
در سالهای اخیر که انگیزههای هویتخواهی میان هزاره ها ایجاد شده است، بعضی از شاعران هزاره اشعاری به لهجهی هزارگی سرودهاند. بعضی از این اشعار در نشریات عمومی به چاپ رسیدهاند و بعضی در جُنگهای ادبی و تعدادی هم به صورت کتاب مستقل. ناصر نادر یکی از این شاعران است که مجموعههای اشعارش به صورت کتاب به چاپ رسیده است.
نوشتن به لهجه بیشتر در شعر رخ داده است نه در نثر. به جز آن دسته از کسانی که اصرار بر زبان خواندن هزارگی دارند، کسی مطلبی منثور به هزارگی ننوشته است. بدیهی است که مراد از نوشتن به نثر، تالیف متن است، نه ثبت آثار فولکلوری. در ثبت آثار فولکلوی، زبان ابزار بیان موضوع نیست، بلکه خود زبان موضوع کار است. به عبارت دیگر زبان به عنوان وسیلهی بیان مطلب استفاده نمیشود، بلکه به عنوان نمونه برای نشان دادن ویژگیهای آن زبان مورد استفاده قرار میگیرد.
تعداد حروف الفبا در هزارگی
تعداد حروف الفبای فارسی 32 حرف است که از عربی گرفته شده. اما این 32 حرف در فارسی فقط 22 صدا را نمایندگی میکنند. علت این است که تعدادی از آن حروف در نظام آوایی فارسی زبانان، قابل تلفظ نیست. در نتیجه، فارسی زبانا آن حروف را به سان حروفی که نزدیکترین صدا را به آنها دارند، تلفظ میکنند. مثلاً «ث»، «س» و «ص» که در عربی صداهای مخصوص به خود را دارند، در فارسی تنها به صدای «س» تلفظ میشوند. همین طور «ذ»، «ز»، «ض» و «ظ» فقط با صدای «ز» تلفظ میشوند. دو حرف «ح» و «ه» به صدای «ه» تلفظ میشود. دو حرف «ع» و «الف صامت» با صدای الف صامت تلفظ میشود.
در هزارگی نیز، مانند فارسی معیار، حروفی که اصالت عربی دارند، به آوای خودشان تلفظ نمیشوند، اما دقیقاً از فارسی هم پیروی نمیکند. تفاوت اندکی میان دستگاه آوایی هزارگی با دیگر لهجههای فارسی وجود دارد که در جدول زیر به آن اشاره میشود.
در هزارگی چهار حرف بیشتر از فارسی معیار وجود دارد. دو حرف مصوت که عبارتند از واو مجهول ( õ) و یای مجهول (ē) و دو حرف صامت که عبارتند از ﭧ وﮈ (ť و ď). با این حساب در هزارگی 36 حرف وجود دارد.
حروف الفبا و نحوه تلفظ آنها در هزارگی
| حروف | تلفظ هزارگی | توضیح
| الف | الف | چه به صورت صامت و چه مصوت با صدای مروج خود تلفظ میشود. مانند اسپ / آتیش
| ب | ب |
| پ | پ |
| ت | ت |
| ﭧ | ﭧ | این حرف در شمار الفبای فارسی نیست. اما در دستگاه آوایی هزارگی وجود دارد. این حرف با پر تلفظ کردن «ت» گفته میشود. در تلفظ «ت» نوک زبان پشت دندانهای پیشین فک بالایی میچسپد، اما برای تلفظ «ﭧ» نوک زبان به قسمت جلویی کام چسپانده میشود. این حرف در زبانهای پشتو و اردو وجود دارد. شکل این حرف در پشتو به شکل «ت» است که زیر آن یک نقطه توخالی گذاشته شده است. در ارود به شکل «ت» است که یک «ط» کوچک بالای آن گذاشته شده است. مانند کلمه «کﭩه» که به معنی بزرگ است.
| ث | س | چون این حرف مخصوص کلمات عربی است، در هزارگی به آوای «س» تلفظ میشود.
| ج | ج |
| چ | چ |
| ح | ا | این حرف اگر اول کلمه باشد به صورت الف صامت تلفظ میشود مثل حسن که «اَسَن» تلفظ میشود. اگر در میان کلمه باشد، تبدیل به آ اشباعی میشود مثل محشر که «ماشَر» تلفظ میشود.
| خ | خ |
| د | د |
| ﮈ | ﮈ | این حرف در شمار رسم الخط فارسی نیست. نحوه تلفظ آن شبیه «د» است با این تفاوت که در «د» سر زبان به پشت دندانهای بالایی چسپانده میشود، ولی در این حرف سر زبان به قسمت جلویی کام چسپانده میشود. این حرف در زبانها پشتو و ارود وجود دارد. در پشتو آن را به شکل «د» نشان میدهند که نقطه مجوفی زیر آن گذاشته شده است و در اردو به شکل «د» که یک «ط» کوچک بالای آن قرار دارد. «د» در هزارگی در موارد بسیار به آوای «ﮈ» تلفظ. مثل مندیل که منﮈیل تلفظ میشود.
| ذ | ز |
| ر | ر |
| ز | ز |
| ژ | ژ |
| س | س |
| ش | ش |
| ص | س | این حرف هم مخصوص کلمات عربی است و در هزارگی به آوای «س» تلفظ میشود.
| ض | ز | این حرف هم مخصوص کلمات عربی است و در هزارگی با آوای «ز» تلفظ میشود.
| ط | ت | این حرف هم مخصوص کلمات عربی است و در هزارگی با آوای «ت» تلفظ میشود.
| ظ | ز |
| ع | ا | این حرف اگر در اول کلمه باشد معمولا صدای الف صامت را میدهد، مثل عقل که «اَقل» تلفظ میشود. اما اگر در میان کلمه و حرف ماقبل آن مفتوح باشد، به شکل «آ» تلفظ میشود؛ مثل معلوم که «مالوم» تلفظ میشود. اگر ماقبلش مکسور باشد صدای «ی» مجهول را میگیرد. مثل معراج که میراج تلفظ میشود.
| غ | غ | در بعضی از لهجه های فارسی «ق» و «غ» با یک صدا تلفظ میشود. اما در هزارگی تلفظ این دو حرف به راحتی از یکدیگر قابل تشخیص است. مثلا «ق» و «غ» در کلمات «قاضی» و «غازی» صداهای مخصوص به خود را میدهند. دولینگ این تمایز را در گویش هزارگی، بازتاب از اثرگذاری زبان مغولی می داند (مهدی، 1394: 470).
| ف | ف |
| ق | ق |
| ک | ک |
| گ | گ |
| ل | ل |
| م | م |
| ن | ن |
| و | و | این حرف به شکل عربی آن با غنچه کردن لبها تلفظ میشود.
| ه | ا | این حرف اگر در ابتدای کمله باشد صدای «ا» میدهد. اگر در میان کلمه باشد و حرف ماقبلش مفتوح باشد، صدای «آ» را میدهد. مثل مهتاب که «ماتو» تلفظ میشود. اگر در وسط کلمه باشد و حرف ماقلبش مکسور باشد، صدای «ی» مجهول را میدهد. مثل مهمان که «میمو» تلفظ میشود.
| ی | ی |
مصوتها در هزارگی
در الفبای فارسی و به تبع آن هزارگی برای مصوتها حرف یا نشانهای وجود ندارد. سه مصوت بلند «آ» (â)، «او» (u) و «ای» (i) با مصوتهای صامت «ا»، «و» و «ی» نشان داده میشود که عاری از اشکال نیست و اغلبا سردرگمی ایجاد میکند. برای تشخیص این که آنها حروف صامت هستند یا مصوت، هیچ قاعده ای وجود ندارد. فقط به کمک آشنایی با کلمات و تشخیص موقعیت آنها در جمله، میتوان به نقش واقعی آنها پی برد. مثلاً در کلمه «رود» نقش «و» به ذاته معلوم نیست که صامت است یا مصوت. هر دو صورت محتمل است. اگر مصوت فرض شود، کلمه «رود» با واو اشباعی (rud) خوانده میشود و به معنی نهر است. اگر صامت فرض شود، باید حرکت بگیرد و مثلاً «رَوَد» (rawad) خوانده شود که مضارغ التزامی از مصدر رفتن است. سه مصوت کوتاهی که در عربی با حرکات فتحه، ضمه و کسره نشان داده میشوند، در فارسی معادل ندارند و شناخت شان به آشنایی خواننده با کلمات و تشخیص موقعیت آنها در جمله، بستگی دارد. مثلا کلمهی «تفنگ» را میتوان با حرکات گوناگون خواند: «تُفَنگ»، «تَفَنَگ»، «تِفِنگ»، «تَفنَگ»، «تِفنَگ»، «تَفنِگ»، «تُفنَگ» و... فقط در صورتی میتوانیم آن را درست بخوانیم که قبلاً شنیده باشیم. اگر برای این حرکات علائمی وجود داشت و به کار میرفت، تلفظ دقیق آن به راحتی ممکن و میسر بود.
در هزارگی علاوه بر این شش مصوتِ کوتاه و بلند، دو مصوت دیگر هم وجود دارد. و آن دو عبارتند از «واو مجهول» (õ) و «یای مجهول» (ē). واو مجهول مصوتی است نه کشیده و نه کوتاه. بین ضمه و واو اشباعی است. مثلاً کلمهی «دور» (dur) دارای واو اشباعی است که مصوت بلند محسوب میشود، اما کلمه «روز» (rõz) در لهجه یا گویش هزارگی با واو مجهول تلفظ میشود. این «و» نه به اندازهی «و» کلمهی «دور» بلند است، نه به اندازهی ضمه کوتاه؛ بلکه مصوتی میان این دو مصوت است. از مزایای این دو مصوت این است که در گفتار، تفاوت معنایی در کلمه ایجاد میکند که باعث فهم آسان مطلب میشود. مثلاً کلمهی «کوی» اگر با واو معلوم و اشباعی تلفظ شود (kuy) به معنی صدا زدن است، اما اگر با واو مجهول تلفظ شود (kõy)به معنی محله و برزن است. همین طور، کلمه «شیر» اگر به یای اشباعی تلفظ شود (ŝir) به معنی شیر نوشیدنی است و اگر به یای مجهول تلفظ شود (ŝēr)، به معنی شیر درنده است. البته این واو و یای مجهول در لهجههای فارسی افغانستان و تاجیکستان نیز استعمال فراوان دارد، ولی در لهجه فارسی ایران وجود ندارد. چند نمونه از این تفاوت:
| مصوت معلوم | مصوت مجهول
| کو

| کوی / kuy = آواز کردن | کوی / kõy = محله و جایداد
| بوی / buy = رایحه | بوی / bõy = نوعی خزنده سمی از تیره عنکبوتها
| جور / jur = بازو | جور / jõr = درست و سالم
| سیر/ sir = نوعی پیازه | سیر / sēr = اشباع
| تیر / tir = گلوله | تیر / tēr = گذشتن
| |
چنانکه گفته شد، برای مصوتهای کوتاه که در عربی به صورت فتحه، ضمه و کسره نشان داده میشود، در فارسی اصلاً نشانه ای وجود ندارد. بناءً یک کلمه با فرض حرکات مختلف، معانی مختلف خواهد داشت. مثلا کلمه «سر» را به سه صورت میتوان خواند و هر صورت معنای آن فرق میکند: به فتح سین، (sar) به کسر سین (ser) و ضم سین (sor).
در گویش / لهجه هزارگی که به صورت شفاهی است، مشکل تشخیص مصوتها وجود ندارد، چون در گفتار مصوتها توسط گوینده ادا میشود و نیازی به تشخیص شنونده نیست. اما اگر مطلبی به لهجه / گویش هزارگی مکتوب شود، طبعاً از قواعد فارسی معیاری طبعیت میکند و چالشها و مشکلات فارسی را در تشخیص مصوتها خواهد داشت. این مشکل در لهجه و گویش بسا بیشتر از خودِ زبان معیار است. در زبان معیار مخاطب با کلمات شناخته شده رو به روست و تشخیص کیفیت آنها برایش دشوار نیست، اما در لهجهها و گویشها، به علت این که کلمات دچار ابدال و قلب و حذف میشوند، برای خوانندگان غریب و بیگانه میشوند و در نتیجه، شناخت شان بسیار مشکل خواهد بود. به همین خاطر در صورت کتابت لهجهها، میباید کلمات را با حروف فونتیک آوانگاری کرد تا صورت درست تلفظ آن ممکن شود.
شکل قدیمی کلمات
تعداد زیادی از کلماتی که در دیگر لهجههای فارسی صورت قدیمی آنها تغییر یافته است، در هزارگی غالباً دست نخورده باقی مانده و به همان صورت قدیمی خود تلفظ میشود. یک دسته از آن کلمات، کلماتی هستند که همزه اول آنها حذف شده است. در هزارگی آن کلمات با همزه آغازین خود تلفظ میشود. مانند: اشکار، اشتر، اشکم. استاره. مثال در جمله:
بابِه باچَه اِیشکار رفته / دَ کوی غولجهزار رفته (پدر بچه شکار رفته است / در کوه پر از آهو رفته).
اوشتور گوفت کوجِه مَه راسَه کِی گَردونﹾ مَه بَشَه (شتر گفت کجایم راست است که گردنم باشد).
باچَه ایشکامﹾ درد شُودَه (بچه شکم درد شده).
قاصید ای زمو ایشگام موخوره / پیسه از پیش اَر نافام موخوره (قاصد این زمانه رشوت می خورد / پول و پیسه از دست هر نادان می گیرد)
ایستاره د آسمو ندره (ستاره در آسمان ندارد).
نظام دستوری هزارگی همسان با نظام دستوری فارسی معیار است
از آنجا که لهجه / گویش هزارگی، یکی از اشکال زبان فارسی است، در اصول دستوری فرق چندانی با فارسی معیار ندارد، ولی در چگونگی تلفظ واژهها و نیز پارهای نکات دستوری که از زبانهای ترکی و مغولی وام گرفته است، تفاوت اندکی با زبان معیار فارسی دارد که لازم به بررسی است. چون فارسی دری زبان مشترک مشرق خراسان و ماوراء النهر بوده است، مشترکات زیادی از لحاظ آوایی و دیگر مختصات صوتی و دستوری میان لهجه / گویش هزارگی و لهجهی بدخشانی و بخارایی وجود دارد.
روش کار و منابع این بخش
از آنجا که در مورد مختصات گویش / لهجه هزارگی کار جامعی صورت نگرفته است، اکتفا به کارهای انجام شده، حق مطلب را ادا نمیکند. به همین خاطر مؤلف علاوه بر مراجعه به منابع موجود، از تحقیقاتی که خودش انجام داده است نیز بسیار استفاده کرده است. در تدوین این بخش، از روشِ کار دکتر رجایی خراسانی در کتاب «لهجهی بخارایی»، الهام گرفته شده است. منابع دیگری که در این بخش مورد استفاده مورد استفاده قرار گرفته اند، عبارتند از: «قاموس لهجهی دری هزارگی»، «لهجه ی هزارگی؛ ریشه ها و ویژگی ها»، «گویش هزارگی»، «تاریخ باستانی هزاره ها»، «لهجه های مروج مردم هزاره»، «سیری در هزاه جات»، «لهجه های مروج مردم هزاره»
مسایل دستوری گویش / لهجهی هزارگی
(مختصات صوتی،صرف، نحو)
مختصات صوتی
(ابدال، قلب، حذف)
فصل اول: ابدال
ابدال به معنی تبدیل حرفی به حرف دیگر در کلمه، به اقتضای دستگاه آوایی و ویژگی های یک زبان، گویش یا لهجه است. به عبارت دیگر برخی از واجها در کنار هم قرار میگیرند و به خاطر همنشیی بر یکدیگر تاثیر میگذارند و دگرگونی ایجاد میکنند. به این دگرگونی ابدال میگویند. ابدال هم در مصوتها صورت میگیرد و هم در صامتها. ابدال در مصوتها به آن معنی است که مصوتی به مصوت دیگر تبدیل میشود؛ مانند «اذان» که در هزارگی «آذو» تلفظ میشود. ابدال در صامت به این معنی است که حرف صامتی به حرف صامت دیگر تبدیل میشود. مثل «کلوخ» که در هزارگی «قلوخ» گفته میشود.
ابدالهایی که در این جا ذکر شده است، بر اساس تلفظ فارسی معیار امروزی است، نه فارسی که در گذشته تلفظ میشده. اگر تلفظ کهن را معیار بگیریم، بعضی از این ابدالها ممکن است صدق نکند. مثلاً «دل» در فارسی امروزی به کسره دال تفلط میشود، ولی در فارسی کهن ممکن است «دیل» تلفظ میشده. اما معیار مقایسه در این جا، فارسی مرسوم امروز است.
چنان که پیشتر هم ذکر شد، هزارگی در مناطق مختلف هزارهجات، کاملا یکسان صحبت نمیشود، بلکه در تلفظ واژگان تفاوت اندکی وجود دارد. نمونه هایی که اینجا آورده شده است، بر اساس تلفظ دایزنگی است. البته در پارهی موارد که ضروت احساس شده است، تلفظ دیگر مناطق هم آورده شده است.
الف: ابدال در مصوتها
1- ابدال فتحه به آ( aبهâ): مثل
اذان که تلفظ میشود آذو / âzõ
مزار که تلفظ میشود مازار / mâzâr
امان که تلفظ میشود آمو / âmõ
علف که تلفظ میشود الاف/ âlâf
پشه که تلفظ میشود پاشه / pâŝa
جگر تلفظ میشود جیگار / jigâr
دَ یادﹾ مَه دَر مِییَه اَیدایِ دیدَه / آتیشﹾ موفتَه دَ بندِ دیلﹾجیگارﹾ مه
نَقلای نیصپی شَو پورموشت نموشه / پیچه مه در میگیره بَلِه سر مه
2- ابدال فتحه به ضمه (a به o): مثل: کلمه «جَوان» که جُوان و «سَوار» که سُوار تلفظ میشود.
ایوب اسپﹾ خورَه سُوار شُود. (ایوب اسب خود را سوار شد.)
چمن تَییسیرَه جُوان اَستَه (چمن تا کنون جوان است.)
3- ابدال فتحه به یای اشباعی (a به i): مثل:
دَست که تلفظ میشود دیست/ dist
آتش که تلفظ میشود آتیش / âtiŝ
برادر که تلفظ میشود بیرادر / بیرار / birâr
چمن سر ی تَندورﹾدیستﹾ شی دَ آتیشﹾ سوخت. (چمن سر تنور دستش در آتش سوخت.)
4- ابدال کسره به فتحه(e به a): از این ابدال میتوان به عنوان یک خصوصیت لهجهای یاد کرد. این خصوصیت یکی از تفاوتهای بارز لهجهای میان فارسی ایران و افغانستان است. بسیاری از حروفی که در فارسی به لهجهی ایران مکسور تلفظ میشوند، در لهجههای افغانستان و نیز تاجیکستان مفتوح تلفظ میشوند. این تفاوت را میتوان به صورت یک قاعدهی لهجهای این میان فارسی افغانستان و ایران در نظر گرفت: هر کلمهای که هنگام تلفظ به های غیر ملفوظ ختم شود، حرف آخرش در لهجه فارسی افغانستان مفتوح و در لهجه فارسی ایران مکسور تلفظ میشود. مثال:
| افغانستان | ایران
| خانه / xâna | خانه / xâne
| افسانه / afsâna | افسانه / afsâne
| می گیره / migira | می گیره / migire
| بالنده / balanda | بالنده / balande
| پشه / paŝa | پشه / paŝe
5- ابدال کسره به واو اشباعی(e به u): این ابدال اغلب در «با»یی صورت میگیرد که در اول بعضی از افعال در میآید. مثل افعال بردن، دیدن، بخشیدن و دویدن که فعل امر شان در فارسی معیار به کسر تلفظ میشود، اما در هزارگی با مصوت کشیده «و / u »تلفظ میشود. مانند:
بِبَر که تلفظ میشود بوبَر / bubar
ببین که تلفظ میشد بوبین / bubin
ببخش که تلفظ میشود بوبخش / bubaxŝ
بدَو که تلفظ میشود بودَو / budaw
در کلماتی دیگر نیز، مصادیقی دارد؛ مثل:
عاشق که تلفظ میشود آشوق / âŝuq
گرفت که تلفظ میشود گِروفت / geruft
نمونه در دوبیتی:
دردی آشوقی مثل تَو واری یَه / اَر کس آشوقَه مثلِ سَو واری یه
ار کس آشوقه از وُنگه شی توق کو / رنگ و ونگِه شی کایِ جَو واری یه
(درد عاشقی مانند تب است / هر کس عاشق است مثل آدم گیج است
هر کس عاشق است از رنگ رخسارس بشناس / رنگ رخسارش مثل کاه جو است)
6- ابدال کسره به یای اشباعی ( e به i ): این ابدال بسیار زیاد است. غالب کسرهها به صورت مصوت بلند «ای» تلفظ میشود. این ابدال ممکن است در اول کلمه یا وسط و یا آخر باشد. چنین به نظر میرسد که تلفظ کسره در دستگاه آوایی هزارگی سخت است؛ لذا آن را معمولاً به یای اشباعی تبدیل میکنند.
الف – در اول کلمه، مانند:
ابراهیم که تلفظ میشود ایبراییم / ibrâyim
انسان که تلفظ میشود ایسنان/ insân
اسلام که تلفظ میشود ایسلام/ islâm
اشکال که تلفظ میشود ایشکال/ iŝkâl
ب – در وسط کلمه، مانند:
خجِل که تلفظ میشود خجیل / xajil
کامل که تلفظ میشود کامیل / kâmil
باطل که تلفظ میشود باطیل/ bâtil
شکسته که تلفظ میشود شیکسته/ ŝikasta
مثقال که تلفظ میشود میثقال (misqâl)
دست که تفظ میشود دیست(dist)
ج- در آخر کلمه: این نوع ابدال در کسره های اضافه رخ میدهد. مانند:
روز عید که تلفظ میشود روزی عید / rõz-i id
سنگ سیاه که تلفظ میشود سنگی سیاه / sang-i siâ
خاتون خوب که تلفط میشود خاتونی خوب / xâtun-i xõb
نان گرم که تلفظ میشود نانی گرم / nân-i garm
سر کار که تلفظ میشود سری کار / sar-i kâr
7- ابدال ضمه به واو اشاعی (o به u): در گویش هزارگی این نوع ابدال بسیار است. این ابدال سماعی است و قاعده فراگیری برای آن نمیتواند قائل شد، اما بر منبای استقراء، اکثر کلماتی که حروف اول شان مضموم باشند، ضمهی آن حرو(ف به واو اشباعی تبدیل میشود. مثل:
خدا که تلفظ میشود خودا / xudâ
کجا که تلفظ میشود کوجا / kujâ
گل که تلفظ میشود گول / gul
پل که تلفظ میشود پول / pul
خشک که تلفظ میشود خوشک/ xuŝk
اشتر که تلفظ میشود اوشتور / uŝtur
بز که تلفظ میشود بوز / buz
نمونهای از تلفظ گُل در این دوبیتی:
سری جویبار بییَه گول پودینه / تو ره در بر بگیروم یا دَ سینه
تو ره در بر بگیروم یار جانی / کی از دیل بور شونه صدساله کینه
8- ابدال آ به فتحه (â به a): مانند:
آواز که تلفظ میشود اَواز/ awaz
باشد که تلفظ میشود بشد/ baŝad
آب که تلفظ میشود اَو/aw
خواب که تلفظ میشود خَو/ xaw
این جا که تلفظ میشود این جه /in ja
پاچه که تلفظ میشود پَیچه / payĉa
9- ابدال «آ» به «ی» مجهول (â به ē)؛ مانند:
آفتاب که تلفظ میشود آفتیو / aftew
طناب که تلفظ می شود طنیو / tanew
تگاب که تلفظ می شود تگیو / tagew
مدگاو که تلفظ میشود مدگیو / madgew (این کلمه در تلفظ گاب فرض شده است)
جمخواب که تلفظ میشود جمخیو / jamxew
نمونه هایی از این ابدال در دوبیتی زیر مشاهده میشود:
دیده مه قل بله قل شیو میگرده / پس آلاف دو مدگیو میگرده
امی ره از دیل بیچاره موگوم / ما کور شوم دیل افتیو میگرده
10- ابدال «آب» به «یو» (âb به ew). این ابدال را می توان به صورت یک قاعده، چنین صورتبندی کرد: هر گاه کلمهای به «آب» ختم شود، «آب» تبدیل به «یِو / ew) می شود؛ مانند:
آفتاب که تلفظ میشود آفتیو / aftew
طناب که تلفظ می شود طنیو / tanew
تگاب که تلفظ می شود تگیو / tagew
مدگاو که تلفظ میشود مدگیو / madgew (این کلمه در تلفظ گاب فرض شده است)
جمخواب که تلفظ میشود جمخیو / jamxew
البته، این ابدال بر اساس لهجه دایزنگی است. اما در بعضی از لهجه های دیگر از جمله لهجه جاغوری، این ابدال به صورت «اَو / aw» رخ می دهد. مثالهای بالا به این گونه تلفظ می شوند: اَفتَو / aftaw، طَنَو / tanaw، تَگَو / tagaw
11- ابدال واو به ضمه (u به o): این نوع ابدال عمومیت چندانی ندارد. مثل:
پول که تلفظ میشود پل (pol)
12- ابدال واو اشباعی به واو مجهول (u به õ): این نوع ابدال در هزارگی بسیار زیاد است. در واقع اکثر واوهای اشباعی به صورت وای مجهول تلفظ میشود. واو مجهول در دیگر لهجه های فارسی، در افغانستان، تاجیکستان و هندوستان بسیار رایج است. متأسفانه در رسم الخط فارسی حرف و نشانه ای برای واو مجهول وجود ندارد. لذا هم واو معلوم و هم واو مجهول را به یک حرف نشان میهند. این در حالی است که در تفاوت تلفظ، تفاوت معنایی وجود دارد و اگر نشانهای برای واو مجهول بود، در درک معنای درست میتوانست کمک کند. همان گونه که اگر برای یای معلوم و یای مجهول دو نشانه جداگانه بود، میتوانست در فهم معنای کلمه کمک کند، بدون این که محتاج به سیاق جمله باشد. چنانکه که اکنون برای تفاوت معنا میان شیر نوشیدنی و شیر درنده که هر دو همسان نوشته میشوند، نیازمند سیاق جمله هستیم. مانند:
خوب که تلفظ میشود خوب / xõb
کور که تلفظ میشود کور / kõr
شور که تلفظ میشود شور / ŝõr
گویش که تلفظ میشود گوییش / gõyiŝ
13- ابدال یای اشباعی به یای مجهول(i به ē): این نوع ابدال بسیار زیاد است. البته این ابدال اختصاص به گویش هزارگی ندارد، بلکه در لهجه های فارسی افغانستان و تاجیکستان رواج دارد. فقط در ایران یای مجهول استفاده نمیشود. مانند:
بیل که تلفظ میشود بیل / bēl
شیر (حیوان درنده) که تلفظ میشود شیر / ŝēr
تیشه که تلفظ میشود تیشه / tēŝa
بیشه که تلفظ میشود بیشه / bēŝa
بی کار که تلفظ میشود بی کار / bē kâr
14- ابدال یای اشباعی به واو مجهول ( iبهõ): این ابدال در «می» اکثر افعال مضارع اخباری صورت میگیرد. مانند:
می رَوَم که تلفظ میشود موروم / mõrum
می خورم که تلفظ میشود موخوروم / mõxõrum
15- ابدال یای اشباعی به واو اشباعی (i به u): این ابدال نیز در «می» اکثر افعال مضارع اخباری صورت میگیرد. مانند:
می پرسم که تلفظ میشود موپورسوم /mupursum
می گویم که تلفظ میشود موگویوم /muguyum
می بخشم که تلفظ میشود موبخشوم /mubaxŝum
می برم که تلفظ میشود موبوروم /muburum
می کنم که تلفظ میشود موکنوم / mukunum
البته، افعالی که این ابدال در آنها صورت نمیگیرد، معمولاً به صورت مرکب تلفظ میشود. مثلا:
«می ترسم» تلفظ میشود میترسوم، ولی معمولاً «ترس موخوروم» گفته میشود.
«می شرمم» تلفظ میشود میشرموم، ولی معمولاً «شرم موشوم» گفته میشود.
«می رقصم» تلفظ میشود میرقصوم، ولی معمولاً «رقص موکونوم» گفته میشود.
«می خوابم» تلفظ میشود میخوابوم، ولی معمولا «خَو موکونوم» گفته میشود.
ب – ابدال در حرف
ابدال در حروف می تواند ابدال صامت به صامت باشد یا صامت به مصوت. در ابدال حروف نیز قاعدهی سراسری وجود ندارد، فقط سماعی است. اما یک قاعدهی سراسری وجود دارد، که عبارت است از:
16- ابدال «ان» به «و» مجهول ( ânبه õ). این ابدال در تمام آلف و نونهایی صورت می گیرد که در آخر کلمات میآیند. به عبارت دیگر، در کلماتی که با «آن» ختم میشوند، «آن» تبدیل به «و» خفی میشود. مانند:
کمان که تلفظ میشود کمو / kamõ
میان که تلفظ میشود میو / miyõ
پریشان که تلفظ میشود پریشو / pirayŝõ
قربان که تلفظ میشود قربو / qurbõ
میدان که تلفظ میشود میدو / maydõ
شهرستان که تلفظ میشود شاریستو / ŝâristõ
بامیان که تلفظ میشود بامیو / bâmiyõ
نمونه هایی از این نوع ابدال در دوبیتی زیر مشاهده میشود:
آیه گولی بییه میمو رسیده / چایه دم کو که مندخسو رسیده
امی ره از دیل بیچاره موگوم / آشوق دم مه از بامیو رسیده
در این میان کلمات یک هجایی از این قاعده مستثنی هستند. مثل «نان»، «جان» و «خان». اما اگر این کلمات تکهجایی با کلمهی دیگر ترکیب شوند، تحت آن قاعده ابدال قرار میگیرند. مثل «فیضوخان» که فیضوخو و «محمدجان» که ممدجو تلفظ میشود. اما کلمهی «نان» چون با کلمه دیگر ترکیب نمیشود ابدالی در آن صورت نمیگیرد.
17- ابدال «ن» به «و» مجهول ( nبهõ ). این ابدال نیز به صورت قاعده در تمام «ن» های پایانی مصادر صورت میگیرد. مثل:
خوردن، دیدن، بردن، گشتن، کشتن، رفتن که تلفظ میشوند خوردو / xõrdē، دیدو / didõ ، گشتو / gaŝtõ ، کوشتو / kuŝtõ ، رفتو / raftõ .
18- ابدال «را»ی مفعولی به «ه» غیر ملفوظ (فتحه). ابدال نیز به صورت قاعده رخ می دهد؛ مانند «گاو را» که تلفظ میشود «گاوَه». این قاعده کلی است، مگر این که کلمهی مفعولی به مصوت ختم شود؛ در آن صورت «ر» باقی میماند و فقط مصوت «آ» به «ه» غیرملفوظ (فتحه) تبدیل میشود. مانند «کاسه»، «آلو»، «بیبی» که در صورت مفعولی «کاسه رَه»، «آلو رَه»، «بیبی رَه» تلفظ میشود. اگر کلمهای که به مصوت «ی» و «و» ختم شود، در اصل «ن» داشته باشد، در صورت معفولی «ن» آن بر میگردد. مانند: «استی» و «ناخو» که در اصل «استین» و «ناخون» بوده، اما در صورت مفعولی، نون آنها باز می گردد و به صورت «استینه» و «ناخونه» تلفظ میشود.
مثال:
سلطان گاوَ د اَوخورﹾ بَسته کد/ soltan gâwa da awxõr basta kad
چمن چادَری بیبی ره بورد /ĉman ĉâdari bibi ra burd
بیگم کاسه ره شوشت / bēgum kasa ra ŝuŝt
نادر آلو ره خورد / nadir âlu ra xõrd
خیاط استینه کوک کد / xayyat astaina kõk kad
ایوب کادونه جارو کد / ayyub kâdõna jâru kad
19- ابدال «ب» به «پ» (b به p)؛ مانند:
بوته که تلفظ میشود پوټه / puťa
اسب که تلفظ می شود اسپ / asp این ابدال در صورت جمع این کلمه واضح تر است: اسپو.
گب که تلفظ می شود گپ
20- ابدال «ب» به «و» (b به w)؛ شاید بتوان به صورت یک قاعده ذکر کرد که تمام «ب» هایی که در آخر کلمه می آید، به «و» تبدیل می شود. مانند:
آب که تلفظ میشود آو / aw
خواب که تلفظ میشود خو / xaw
تب که تلفظ میشود تَو / taw
شب که تلفظ میشود شَو / ŝaw
طناب که تلفظ می شود طنیو / tanew
خارج از قاعده ای که در بالا ذکر شد، ابدال «ب» به «و» در موارد دیگر نیز قابل مشاهده است. مانند:
ابریشم که تلفظ میشود اوریشوم / awriŝum
برنا که تلفظ میشود ورنا / warnâ
تبر که تلفظ میشود تاوَر / tâwar
نگهبان که تلفظ میشود نگاوان / nigâwan
21- ابدال «ت» به «د» (t به d)؛ مانند:
حکومت که تلفظ میشود اوکمد / ukmad
قیامت که تلفظ میشود قیامد / qiyâmad
قروت که تلفظ میشود قرود / qurud
رحمت که تلفظ میشود رامد / râmad
سلامت که تلفظ میشود سلامد / salâmad
22- ابدال «ج» به «چ» (j به ĉ)؛ مانند:
خرج که تلفظ میشود خرچ /xarĉ
خرجی که تلفط میشود خرچی /xarĉi
خدیجه که تلفظ میشود خدیچه /xadiĉa
جوجه که تلفظ میشود چوچه / ĉuĉa
نمونه در دوبیتی:
یکگ از شیو میه اَلَی او کی یه / اِزارﹾ سورخ و سفید، پیرو زری یه
ازار سورخ و سفیده نمی نخشوم / آدمیزاد نی یه چوچه پری یه
23- ابدال «چ» به «ج» (ĉ بهj)؛ مانند:
کوچ که تلفظ میشود کوج / kõj
پوچ که تلفظ میشود پوج / puj
24- ابدال «چ» به «خ» (ĉ به x)؛ مانند:
ماچ که تلفظ می شود ماخ / mâx
25- ابدال «چ» به «د» (ĉ به d)؛ مانند:
هیچ که تلفظ میشود اید / ēd
نمونه در این دوبیتی:
بِیِه چَمتوی تو ره اید کس نداره / اَربو کی کس دَ تو دیسرس نداره
د آشوقی باید دروغ نباشه / طیلای صاف مَنِه خو جَس نداره
26- ابدال «ح» به «الف» (h به a)؛ از آنجایی که حرف «ح» از حروف اختصاصی عربی است، در هزارگی معمولاً به آوای خودش تلفظ نمیشود. هزاره ها آن را به الف تبدیل میکنند. اگر «ح» در وسط کلمه باشد و ماقلبش مفتوح باشد به «آ» تبدیل میشود، ولی اگر در اول کلمه باشد، به «ا» (همزه) تبدیل میشود. مانند:
در اول کلمه:
حسد که تلفظ میشود اسد / asad
حسن که تلفظ میشود اسن / asan
حاکم که تلفظ میشود آکیم / âkim
در وسط کلمهی ماقبل مفتوح:
محبوب که تلفظ میشود مابوب / mâbub
محرم که تلفظ میشود مارم / mârm
نحس که تلفظ میشود ناس / nâs
27- ابدال «خ» به «ق» (x به q)؛ مانند:
خفه که تلفظ می شود قفه /qafa
28- ابدال «د» به «ت» ( d به t): مانند:
آبادی که تلفظ میشود آباتی /âbâti
کبودی که تلفظ میشود کبوتی /kabuti
شبدر که تلفظ میشود شبتل /ŝabtal
قادور دَ دیستﹾ تو موری پوشتی شَبتَل / دَ جانی نازوکت پیرونی بَخمَل
یگو رایی کی ایشاره موکونی / دَ دیستﹾ ساتی طیلا موکونه جَل جَل
29- ابدال «د» به «ه» غیر ملفوظ ( dبهa )؛ این ابدال در دوم شخص افعال مضارع رخ میدهد. مانند:
میخورد که تلفظ میشود موخوره/ mõxõra
میکند که تلفظ میشود موکونه / mukuna
میخواند که تلفظ میشود میخوانه / mēxâna
میشنود که تلفظ میشود میشنوه / miŝnawa
30- ابدال «ر» به «ل» (r به l)؛ مانند:
سیر که تلفظ میشود سیل / sail
دارچین که تلفظ میشود دالچین / dâlĉin
ضرر که تلفظ میشود ضلر / zalar
سوراخ که تلفظ میشود سولاخ / sulâx
برگ که تلفظ میشو بلگ / balg
دیوار که تلفظ میشود دیوال / dēwâl
در بیت زیر دیوار تبدیل شده است:
آیه خانه بییَه کی مال اَماده / سایِه چلمه بلِه دیوال اَماده
31- ابدال «س» به «ش» (s به ŝ). این ابدال در فعل ماضی مطلق، ماضی استمراری، ماضی نقلی و ماضی بعید از مصدر نشستن، صورت میگیرد. البته حرف «ن» از اول «نشستن» هم حذف میشود. مانند:
ماضی مطلق
| شیشتوم ŝiŝtum (نشستم) | شیشتی ŝiŝti (نشستم) | شیشت ŝiŝt (نشست)
ماضی استمراری
| میشیشتومmiŝiŝtum (مینشستم) | می شیشتی miŝiŝti (می نشستی) | میشیشت miŝiŝt (می نشست)
ماضی نقلی
| شیشتهیوم ŝiŝtayum (نشستهام) | شیشتهیی ŝiŝtayi(نشسته ای) | شیشتهیهŝiŝtaya (نشسته است)
ماضی بعید
| شیشته بودوم ŝiŝta budum (نشسته بودم) | شیشته بودی ŝiŝta budi (نشسته بودی) | شیشته بود ŝiŝta bud (نشسته بود)
در موارد دیگر هم این نوع ابدال دیده میشود. مانند:
خاکستر که تلفظ می شود خاکشتر / xâkiŝtar
32- ابدال «ش» به «چ» (ŝ به ĉ)؛ مانند:
پادشاه که تلفظ می شود پاچا / paĉĉâ
خموش که تلفظ می شود خموچ / xumuĉ(آتشی که خاموش و تبدیل به مخلوطی از خاکستر و خورده ذغال شده باشد.)
قوچقار که تلفظ می شود قوشقار / quŝqâr
33- ابدال «ع» به «الف» ( ?به a): این ابدال در جایی صورت میگیرد که حرف «ع» جزء اول کلمه باشد؛ مانند
عقل که تلفظ میشود اقل / aql
عباس که تلفظ میشود اباس / abbâs
عشق که تلفظ میشود ایشق / iŝq
34- ابدال «ع» به «آ» (؟ به â): اگر عین جزء اول کلمه باشد هم ممکن است به الف صامت / a تبدیل شود و هم به آ مصوت / â.ولی اگر در وسط کلمه باشد و ماقبلش مفتوح باشد، به â تبدیل میشود؛ مانند:
عروس که تلفظ میشود آروس / ârus
علف که تلفظ میشود آلاف / âlâf
معلوم که تلفظ میشود مالوم / mâlum
معشوق که تلفظ میشود ماشوق / mâŝuq
35- ابدال «ف» به «پ» (f به p)؛ مانند:
نصف که تلفظ میشود نیصپ / nisp
گوسفند که تلفظ می شود گوسپو / gospõ
فطیر که تلفظ میشود پطیر / patir
نمونه ی ابدال «نصف» در دوبیتی زیر:
دَ یادﹾ مَه دَر مِییَه اَیدایِ دیدَه / آتیشﹾ موفتَه دَ بندِ دیلﹾ جیگارﹾ مه
نَقلای نیصپی شَو پورموشت نموشه / پیچه مه در میگیره بَلِه سر مه
36- ابدال «ف» به «و» (f به w)؛ مانند:
افسار که تلفظ میشود اوسار /awsâr
افشار که تلفظ میشود اوشار / awŝâr
افگار که تلفظ میشود اوگار / awgâr
افغان که تلفظ میشود اوغان / awğân
افسانه که تلفظ میشود اوسانه / awsâna
37- ابدال «ق» به «خ» (q به x)؛ مانند:
مقصد که تلفظ میشود مخصد / maxsad
38- ابدال «ک» به «ت» (k به t)؛ مانند:
مکتب که تلفظ میشود متتب / mattab
39- ابدال «ک» به «ق» (k به q )؛ مانند:
کلاغ که تلفظ میشود قلاخ qalâx/
چکه که تلفظ میشود چقه / ĉaqqa
کلوخ که تلفظ میشود قلوخ / qulux
کاغذ که تلفظ میشود قاغس / qâğas
ترکید که تلفظ میشود ترقید / tarqid
نمونه تبدیل کاغذ در بیت زیر:
سفیدی روی تو ره قاغس نداره / دَمرَس گشتِه تو ره یِد کس نداره
40- ابدال «ک» به «گ» (k به g). یکی از موارد شایع این ابدال در کاف تصغیر است. اما در موارد دیگر هم رخ میدهد. مانند:
مردک که تلفظ میشود مردگ /mardag
خردک که تلفظ میشود خوردگ /xurdag
بزک که تلفظ میشود بوزگ / buzag
شکوفه که تلفظ میشود شگوفه / ŝegufa
یک که تلفظ می شود یگ / yag
پاک که تلفظ می شود پگ / pag
41- ابدال «ل» به «ر» (l به r)؛ مانند:
کلم که تلفظ میشود کرم / از خیراد سر کادو، کرم آو موخوره (از طفیل کدو، کلم آب میخورد).
شبدر که تلفظ میشود شَبتَل / آق مره شبتل واری خورد (حقم را مثل شبدر خورد).
42- ابدال «م» به «ب» (m به b)؛ مانند:
مخمل که تلفظ میشود بخمل / baxmal
43- ابدال «م» به «پ» (m به p)؛ مانند:
ریسمان که تلفظ می شود ریسپو
44- ابدال «ن» به «م» ( nبه m)؛ مانند:
انبر که تلفظ میشود امبور /ambur
دنبوره که تلفظ میشود دمبوره /dambura
تنبان که تلفظ میشود تمبو /tambõ
انبان که تلفظ میشود امبو /ambõ
پهن که تلفظ میشوند پام /pam
45- ابدال «ن» به «و» خفی(nبه õ). این ابدال در تمام «ن» های پایانی مصادر رخ میدهد. مثل:
رفتن که تلفظ میشود رفتو /raftõ
گفتن که تلفظ میشود گوفتو /guftõ
دیدن که تلفظ میشود دیدو /didõ
خوردن که تلفظ میشود خوردو /xõrdõ
نمونه هایی از این ابدال در دوبیتی زیر:
آشوقبازی دَ ترسیدو نَموشَه / دَ خَم چَم تَیِ دالو نَموشه
کسی کی آشوقه از سر خو تیره / دَ کمدیلی و شَرمیدو نَموشه
ترسیدو = ترسیدن / دالو = دالان / شرمیدو / شرمیدن
46- ابدال «ه» به «الف» (h به a)؛ مانند:
همیشه که تلفظ میشود امیشه /amiŝa
همسایه که تلفظ میشود امسایه /amsâya
هفته که تلفظ میشود افته / afta
هر که تلفظ میشود ار /ar
هوا که تلفظ میشود اوا /awâ
47- ابدال «ه» به «آ» ( hبه â)؛ مانند:
دهلیز که تلفظ میشود دالیز /dâlēz
مهتاب که تلفظ میشود ماتو /mâtaw
شهر که تلفظ میشود شار / ŝâr
بهره که تلفظ میشود باره /bâra
قهر که تلفظ میشود قار /qâr
فهمیدن که تلفظ میشود فامیدو /fâmidõ
نگهبان که تلفظ میشود نیگابو /nigâbõ
نقره که تلفظ میشوند نقرا / nõqrâ
نمونه این نوع ابدال در دوبتی زیر:
سفیدی روی تو ره نقرا نداره / شیرینی لب تو را خورما نداره
اگه یگ شو به پالویت بخوابوم / ز ملا پورسیدوم گونا نداره
48- ابدال «ه» به «ی» اشباعی ( hبه i)؛ مانند:
چهل که تلفظ میشود چیل /ĉil
سر کوی بیلن کیلکینچه داره / امیرالمومنین چیل بچه داره
امیرالمومنین یا شای مردان / دیل ناشاد ما را شاد گردان
49- ابدال «ه» به «ی» صامت (h به y)؛ مانند:
شهید که تلفظ میشود شیید
ار دم شییدی از مو یگ حرف نو نییَسته / گر دیل مونه کنی پس غیر از اَلَو نییَسته
50- ابدال «ی» به «و» اشباعی ( yبه w)؛ این ابدال در «می» اغلب افعال مضارع رخ میدهد؛ مانند:
میکنم که تلفظ میشود موکونوم /mukunum
می شویم که تلفظ میشود موشویوم /muŝuyum
می دوزم که تلفظ میشود مودوزوم /muduzum
میگویم که تلفظ میشود موگویوم / / muguyumموگومmugum /
نمونه ای از این ابدال در دوبیتی زیر:
رایگِ کُندَلو کوتا نَموشَه / شیرین جان گوم شُودَه پیدا نَموشه
شیرین جان گوم شُودَه مایِ تَموزَه / چطور سالَه که یِد تیرما نَموشه
نموشه = نمی شه
51- ابدال «ی» به «و» مجهول (y به õ)؛ این ابدال نیز در «می» اکثر افعال مضارع رخ میدهد؛ مانند:
میخورم که تلفظ میشود موخوروم /mõxõrom
میروم که تلفظ میشود موروم /mõrom
می پوشم که تلفظ میشود موپوشوم /mõpõsom
52- ابدال کلمه «است» به «ه». این ابدال در صورتی رخ میدهد که کلمهی قبل از «است» به حرف صامت ختم شود؛ مانند:
تندور گرم است که تلفظ میشود تندور گرمه /tandur garma
نان خام است که تلفظ میشود نان خامه /nân xâma
کوه بلند است که تلفظ میشود کوه بلنده /kõ bilanda
53- ابدال کلمه «است» به «یَه». این ابدال در صورتی رخ میدهد که کلمهی قبل از «است» به مصوت ختم شود. های غیر ملفوظ از جمله مصوتهاست و صدای فتحه را می دهد. مانند: «خانه است» که تلفظ میشود «خانه یه». مثال:
داوود در خانه است که تلفظ میشود داوود د خانه یه /dâwud xâna-ya
آب نشان آبادی است که تلفظ میشود آو نشان آباتی یه / âw niŝâni âbâti-ya
این حرف بهانه است که تلفظ میشود ای گپ بانه یه /i gab bâna-ya
نام این دختر بانو است که تلفظ می شود نام ازی دوختر بانویه / nâmi azi duxtar banuya
فصل دوم – قلب
قلب یعنی جابهجا کردن حروف یک کلمه. قلب در گویش هزارگی بسیار کم است، اما دولینگ قلب را نماد معمول و عمومی گویش هزارگی دانسته است. او می گوید «با آنکه این عملیه هیچ قاعده ی مشخصی را دنبال نمی کند و محدود به صنف خاص صامت نیز نیست؛ با این حال، گاه گاهی این عملیه نشان دهنده شمولیت در یک همسان سازی به هم پیوسته است. عملیه قلب در واژه های متداول در گویش هزارگی – با هر ریشه ای- واقع می شود (مهدی، 1394: 473). قلب بیشتر در لغات وام گرفته شده از زبان دیگر صورت می گیرد. علتش هم این است که لغات بیگانه ممکن است همسان با دستگاه آوایی زبان مقصد نباشد. به همین خاطر سخنوران زبان مقصد پاره ای جابه جایی در حروف صورت می دهند تا تلفظ آن برای شان آسان تر شود. مانند:
اپسقال / apsaqâl (ترکی) که تلفظ می شود اسپقال / aspaqâl / استقال / astaqâl
شیرخه / ŝixa (مغولی) که تلفظ می شود سغره / sağra
نوار که تلفظ میشود ناور /nâwar
باور که تلفظ میشود بوار /bawâr
دیگدان که تلفظ میشود دیدگو (دیدگان) /didgõ
دیگچه که تلفظ می شود دیچکه / دیشکه / dekĉa
آمد که تلفظ میشود اماد /amâd
لعنت (عربی) که تلفظ میشود نعلت / نالَد / nâlad
تجربه (عربی) که تلفظ میشود تبرجه / taburja
در دوبیتی زیر «آمده» به صورت «اماده» تلفظ شده است:
دو تا دوختر از تَمَزو اَماده / دَ سنگِ موم دریه زدو اَماده
آشوق شی یگ موگه چارده میناله / برای دَر دَدِه از مو اَماده
فصل سوم – حذف
الف – حذف در مصادر و افعال
54- حذف «آ» از فعل مضارع و التزامی «آمدن» و «آوردن». مانند:
فعل مضارع «آمدن»
| فارسی معیار | هزارگی
| می آیم | مییوم / mēyum این تلفظ بر اساس لهجه دایزنگی است. در بعضی دیگر از مناطق هزارهجات این فعل به فتح میم تلفظ می شود: مَیوم / mayum
| می آیی | میییmēyi /،
| می آید | مییه / mēya
مضارع التزامی «آمدن»
| بیایم | بیوم /bēyum
| بیایی | بیی /bēyi
| بیاید | بیه /bēya
مضارع از فعل «آوردن»
| می آورم | می روم /mērum در بعضی دیگر از مناطق هزاره جات این فعل به فتح میم تلفظ می شود: مَیروم / mayrum
| می آوری | می ری /mēri
| می آورد | می ره /mēra
مضارع التزامی از فعل «آوردن»
| بیاورم | بیروم /bērum در بعضی دیگر از مناطق هزاره جات به فتح با تلفظ می شود : بَیروم /bayrum
| بیاوری | بیری/bēri
| بیاورد | بیره /bēra
55- حذف حرف «د» از کلمهی «برادر»؛ مانند:
برادر که تلفظ میشود بیرار / birâr
56- حذف «ر» از مصدر و فعل ماضی مطلق «کردن»؛ مانند:
کردن که تلفظ میشود کدو
کرد که تلفظ میشود کد
| کردم | کدوم /kadum
| کردی | کدی /kadi
| کرد | کد /kad
57- حذف «ن» از مصدر نشستن و کلیه افعالی که از آن مشتق میشود.
نشستن / شیشتو / ŝiŝtõ
| نشستم | شیشتوم /ŝiŝtum
| نشستی | شیشتی / ŝiŝtu
| نشست | شیشت / ŝiŝt
58- حذف «د» از آخر افعال سوم شخص جمع؛ مانند:
| دیدند | دیدن
| دیده بودند | دیده بودن
| می دیدند | می دیدن
| می بینند | می ببنن
| ببینند | ببینن
59- حذف «و» از افعال مضارع رفتن، شدن. چنان که:
میرود تلفظ میشود موره /mõra
می شود تلفظ میشود موشه /muŝa
60- حذف «آو» از ضیغه های مضارع و امر فعل آوردن. چنان که:
میآورد و بیاور تلفظ میشود مِیرَه/ بِیَر.
| می آورم | می روم /mērum این فعل در بعضی مناطق دیگر به فتح میم تلفظ می شود: مَیروم / mayrum
| می آوری | می ری /mēri
| می آورد | می ره /mēra
61- حذف «ر» از کلمه «در» هنگامی که قبل از کلمه دیگر قرار گیرد. مانند:
در خانه که تلفظ میشود د خانه /da xâna
در دل که تلفظ میشود د دیل /da dil
در این جا که تلفظ میشود د این جی /da in ji
62- حذف «ن» از کلماتی که به «ون» منتهی شود. مثل بیرون، درون، خون، ابسون، اکنون که به صورت برو، درو، خو، ابسو، اکو تلفظ میشود. در کلمه اکنون هر دو نون حذف میشود.
63- حذف «وا» از فعل و مصدر «توانستن».
| توانستم | تنیستوم /tanistum
| توانستی | تنیستی /tanisti
| توانست | تنیست /taninst
64- حذف «ن» از آخر کلماتی که به «آن» جمع بسته میشوند. مانند:
مسلمانان که تلفظ میشود مسلمانا / mosolmânâ
جوانان که تلفظ میشود جوانا /jowâna
مردان که تلفظ میشود مردا / mardâ
زنا که تلفظ میشود زنا / zanâ
65- حذف نون از آخر کلماتی که «ین» ختم میشود. مانند:
زمین که تلفظ میشو زمی /zimi
آستین که تلفظ میشود استی /asti
آهین که تلفظ میشود آیی / âyi
سرگین که تلفظ میشود سرگی / sargi
نمونه در بیت:
کی روز پیشی شوده سایه بیگایه / ادلی یار مو سر دیوالایه
Ki rõz pēŝi ŝuda sâye bēgâya / adali yâr mõ sare dēwâlâya
(که روز به غروبگاه رسیده و سایه شامگاه افتاده / کسی مانند یارم بر سر دیوارهاست)
66- حذف «ن» از کلماتی که به واو و نون ختم می شوند. مانند:
بیرون که تلفظ می شود بروburu /
درون که تلفظ می شود دروduru /
خون که تلفظ می شود خو xu /
البته اگر این کلمات به کلمه ی دیگر یا ضمیر اضافه شوند، نون محذوف بر می گردد. مانند:
خونی گوسپو شِیو شود /xuni gõspõ ŝiw ŝud
خون شی در سرشی زد /xun ŝi da sar ŝi zad
خون مه سورخ استه /xun ma surx asta
67- حذف «ه». اگر «ه» در میانه کلمات بیاید معمولا حذف میشود. مانند:
چهار که تلفظ میشود چار /ĉâr
گهواره که تلفظ میشود گورَه /gawra
کاهدان که تلفظ میشود کادو /kâdõ
کهنه که تلفظ میشود کونه / kõna
بهل که تلفظ میشود بل / bel
خواهر که تلفظ میشود خوار /xuwâr
68- حذف «ه» از آخر کلماتی که به «اه» ختم میشود. مثل:
پادشاه که تلفظ میشود پاچا /pâĉĉâ
گناه که تلفظ میشود گونا /gunâ
پناه که تلفظ میشود پنا / panâ
69- حذف «ه» علامت جمع، از کلماتی که به «ها» جمع بسته می شوند. مانند:
کتابها که تلفظ می شود کتابا /kitâbâ
نانها که تلفظ می شود نانا /nânâ
درختها که تلفظ می شود درختا /diraxta
اگر این کلمات به «ان» از قاعده حذف و ابدال پیروی می شود. الف حذف و نون تبدیل به واو مجهول می شود. همان گونه که در بخش ابدال این مورد گفتیم. مثلا «کمان» کَمو تلفظ می شود. اینجا هم:
درختان تلفظ می شود درختو /diraxtõ
خران تلفظ می شود خرو /xarõ
مبحث دوم – صرف
افعال
70- متعدی ساختن افعال با پسوند دلجی و الجی: شیوه متعدی ساختن افعال در گویش هزارگی همان است که در فارسی است. اما علاوه بر آن یک شیوه دیگر هم استفاده میشود و آن استفاده از پسوند «دَلجی/ dalji» یا «اَلجی / alji» است. مثلاً «خندلجی» مترادف «خنداندن» است. چنان که گویند: «سلطان مره خندلجی کرد». همین گونه قهرکردن که در گویش معیار فارسی شکل معتدی ندارد، در گویش هزارگی با پسوند «دلجی» متعدی میشود. مانند: «سلطان مره قاردلجی کد.» یعنی «سلطان باعث شد که قهر کنم.»
71- متعدی ساخت افعال با پسوند «اند»: بعضی از افعال که در فارسی معیار متعدی حساب میشوند در گویش هزارگی باز هم متعدی میشوند مثل «شکست» که «شکستاند» میشود. چنانکه گویند: «فلانی چوب را شکستاند.» یا «ریخت» که متعدی اش «ریختاند» میشود. چنانکه گویند: «فلانی آب را ریختاند.» البته در این دو مورد معادل هایی در هزارگی وجود داردند که بیشتر استفاده میشوند. مثل «مَیدَه کردن» به جای «شکستاندن» و «شِیو کردن» به جای «ریختاندن».
72- متعدی کردن افعال با ترکیب صفت فاعلی و فعل «کردن»: افعالی مثل «پختن» که صورت متعدی شان در زمان ماضی ساده است، در گویش هزارگی به صورت فعل مرکب میآیند. مثلاً در فارسی معیار گفته میشود:
«نیکبخت حلوا را پخت»، ولی در گویش هزارگی میگویند: «نیکبخت حلوا را پخته کرد».
لبی تندور کی نان پوخته موکدی / مَرَه د خود خود آموختَه موکَدی
لبی تندور جای بازی نییَسته / اَلَی بورو دیست مه خالی نییَستَه
Labi tandur ki nân puxta mukadi / mara da xõd-xu âmuxta mukadi
Labi tandur jâyi bâzi niyasta / alay bõrõ dist ma xâli niyasta
73- فعل مرکب به جای فعل ساده: مضارع مصدر «پختن» در فارسی معیار با ریشهی «پز» صرف میشود؛ مثل: میپزم، میپزی و میپزد. ولی در هزارگی به شکل فعل مرکب از ریشه «پختن» صرف میشود. مانند: پخته میکنم، پخته میکنی و پخته میکند.
74- افعالی مثل «سوختن» که صورت متعدیشان در فارسی معیار «سوزاند» میشوند، در گویش هزارگی به صورت «سوختاند» متعدی میشود. مثل: «نیکبخت نانه سوختند.»
75- فعل دیدن - در صیغه های ماضی این فعل، از مشتقات «دیدن» استفاده میشود، ولی در صیغه های مضارع و امر و نهی از مشتقات «نگریستن» استفاده میشود. مانند:
| دیدوم (ماضی) | دیدی | دید
| می نگروم (مضارع) | می نگری | می نگره
| بنگروم (مضارع التزامی) | بنگری | بنگره
| بنگر (امر) | |
| ننگر (نهی) | |
برای افادهی عمل «دیدن» از فعل مرکب «توق کدو (tõq kadõ)» هم استفاده میشود. مانند:
توق کدوم / tõq kadum / نگاه کردم.
توق کو / tõq kuک / نگاه کن.
توق نکو / tõq naku / نگاه نکن.
فعل های مرکب
76- در گویش هزارگی از فعل های مرکب، زیاد استفاده ی شود. بعضی فعل های مرکبی که در هزارگی استفاده میشود در فارسی معیار فعلی متروک شده اند. مانند:
خنده کردن به جای خندیدن،
ترس خوردن به جای ترسیدن،
پرسان کردن به جای پرسیدن.
فعلهای کمکی
علاوه بر افعال کمکی که در فارسی معیار به کار میرود، در گویش هزارگی از مشتقات افعال «رفتن» و «نشستن» نیز برای ساختن فعل کمکی، به منظور نشان دادن استمرار، استفاده میشود. این افعال کمکی، مانند افعال کمکی دیگر، فقط خودشان صرف میشوند.
77- رفتن- به کمک اسم فاعل این فعل (راهی بودن) که پس از فعل اصلی میآید، میتوان فعل استمراری ساخت. چنانکه در فارسی معیار توسط فعل کمکی «داشتن» میتوان استمرار در کاری را بیان کرد. مانند: «داشتم میخواندم» یا «دارم میخوانم».
ماضی استمراری با کمک «رفتن» / «راهی بودن»
| فارسی | هزارگی
| داشتم میخواندم | خوانده ریی بودم
| داشتی میخواندی | خوانده ریی بودی
| داشت میخواند | خوانده ریی بود
حال استمرای با کمک «رفتن» / «راهی بودن»
| دارم میخوانم | خوانده ریی استوم
| داری میخوانی | خوانده ریی استی
| دارد میخواند | خوانده ریی یه
78- نشستن- به کمک صفت فاعلی این فعل (نشسته / شیشته) با ترکیب فعل بودن، میتوان ماضی و حال استمراری ساخت. این فعل در گویش هزارگی به صورت «شیشتن / شیشتو» تلفظ میشود.
مضای استمراری
| داشتم میخواندم | خوانده شیشته بودم
| داشتی میخواندی | خوانده شیشته بودی
| داشت میخواند | خوانده شیشته بود
حال استمراری
| دارم میخوانم | خوانده شیشتِم
| داری میخوانی | خوانده شیشتِه
| دارد میخواند | خوانده شیشتَه
79- گرفتن- برای تأکید یا شدت انجام کاری که انجام شده است، از صورت ماضی این فعل استاده میشود. مانند:
گریفتوم یله کدوم / رها کردم
گریفتوم خواندوم / خواندم
گریفتوم پورته کدوم / انداختم
گریفت زد / زد
گریفت خو کد / خوابید
گریفت شیشت / نشست
80- کلمات استمراری ساز- برای ساختن افعال استمراری، علاوه بر «راهی بودن» و «نشسته بودن» که ذکرش رفت، از کلمات آتی نیز استفده میشود:
درو /daraw
درگشت /dargaŝt
زبیته /zabita
شیببه /ŝibba
بر خلاف دو کلمهی پیشین که بعد از فعل اصلی میآمدند، این کلمات قبل از فعل اصلی میآیند. مانند:
درو موخوره / دارد میخورد
درگشت موخوره / در حال خوردن است
زبیته موخوره / در حال خوردن است
شیببه موخوره / مصروف خوردن است
| دارم میخورم | درو موخوروم / daraw mõxõxum
| داری میخوری | درو موخوری /daraw mõxõri
| دارد میخورد | درو موخوره /daraw mõxõra
81- تکرار – یکی از طرق استمراری سازی افعال تکرار آن فعل است. مانند:
خورده خورده برو/ xõrda xõrda bõrõ
زده زده بییر / zada zada biyar
نمونه در دوبیتی:
تَیِ دالونﹾ خو مَشکولَه میزنی / آستَه آستَه، سولَه سولَه میزنی
تاشَه تاشَه کی قد تو تُق موکونوم / نیمرِه چادر خو خندیده میزنی
82- فعل امر «زدن» در هزارگی به صورت «دِه /de» (بزن) و مضارع التزامی به صورت «دیوم /deyum» (بزنم) و «دیی / deyi» (بزنی) تلفظ میشود. جمع امر زدن به صورت «دید / dēd» با یای مجهول تلفظ میشود.
نمونه در دوبیتی:
یکگ یاری دروم از شیونَه سَره / کَمَک ایلمَگ دِیوم دَ دیرمَه مییه
کَمَک ایلمَگ دِیوم مییَه نمییه / خوداوندا اِی شیطونا ره دِیه
Yakag yâri daruma z ŝēwna-sara / kamak ilmag dēyum da dir ma mēya
Kamak ilmag dēyum mēya-namēya / xudawandâ i ŝaytõnara dēya
(یاری دارم که از قریه پاینی است / چشمکی بزنم که کنارم بیاید
چشمکی بزنم معلوم نیست میآید یا نمی آید / خداوندا این شیطانها (خبرچینان ) را بزند)
صرف افعال
83- صرف افعال از مصدر خوردن
| هزارگی | فارسی معیار
ماضی ساده
| خوردوم | خوردیم | خوردم | خوردی
| خوردی | خودید | خوردی | خوردید
| خورد | خوردن | خورد | خوردند
ماضی استمراری
| موخوردوم | موخوردیم | می خوردم | می خوردیم
| موخوردی | موخوردید | می خوردی | می خوردید
| موخورد | موخوردن | می خورد | می خوردند
ماضی نقلی
| خوردِم | خوردِه | خورده ام | خورده ایم
| خوردِه | خوردِد | خورده ای | خورده اید
| خوردَه | خوردَه | خورده است | خورده اند
ماضی بعید
| خورده بودوم | خورده بودیم | خورده بودم | خورده بودیم
| خورده بودی | خورده بودید | خورده بودی | خورده بودیم
| خورده بود | خورد بودن | خورده بود | خورده بودند
ماضی التزامی
| (البد) خورده بشوم | (البد) خورده بشیم | (شاید) خورده باشم | (شاید) خورده باشیم
| (البد) خورده بشی | (البد) خورده بشید | (شاید) خورده باشی | (شاید) خورده باشید
| (البد) خورده بشه | (البد) خورده بشن | (شاید) خورده باشد | (شاید) خورده باشند
ماضی التزامی
| خورده تنیستوم | خورده تنیستیم | خورده توانستم/ توانستم بخورم | خورده توانستیم / توانستیم بخوریم
| خورده تنیستی | خورده تنیستید | خورده توانستی / توانستی بخوری | خورده توانستید / توانستید بخورید
| خورده تنیست | خورده تنیستن | خورده توانست / توانست بخورد | خورده توانستند / توانستند بخورند
ماضی استمراری
| خورده ریی بودوم | خورده ریی بودیم | داشتم میخوردم | داشتیم میخوردیم
| خورده ریی بودی | خورده ریی بودید | دشتی میخوردی | داشتید میخوردید
| خورده ریی بود | خورده ریی بودن | داشت میخورد | داشتند میخوردند
ماضی استمراری با کمک «دَرَو»
| درو موخوردوم | درو موخوردیم | داشتم میخوردم | داشتیم میخوردیم
| درو موخوردی | درو موخوردید | داشتی میخوردی | داشتید میخوردید
| درو موخورد | درو موخودن | داشت میخورد | داشتند میخوردند
ماضی استمراری به کم «نشستن / شیشته بودن»
| خورده شیشته بودوم | خورده شیشته بودیم | داشتم میخوردم | داشتیم میخوردیم
| خورده شیشته بودی | خورده شیشته بودید | دشتی میخوردی | داشتید میخوردید
| خورده شیشته بود | خورده شیشته بودن | داشت میخورد | داشتند میخوردند
ماضی استمراری به کمک «شیببه»
| شیببه موخوردوم | شیببه موخوردیم | داشتم میخوردم | داشتیم میخوردیم
| شیببه موخوردی | شیببه موخوردید | داشتی میخوردی | داشتید میخوردید
| شیببه موخورد | شیببه موخودن | داشت میخورد | داشتند میخوردند
امر حاضر
| هزارگی | فارسی معیار
| بخور | بخورد | بخور | بخورید
| | | | |
مضارع اخباری
| موخوروم | موخوریم | می خورم | می خوریم
| موخوری | موخورد (moxord) | می خوری | می خورید
| موخوره | موخورن | می خورد | می خورند
در بعضی از مناطق دیگر هزاره جات حرف خ در این فعل ساکن تلفظ می شود: موخروم / mõxrum
مضارع التزامی
| بخوروم | بخوریم | بخورم | بخوریم
| بخوری | بخورید | بخوری | بخورید
| بخوره | بخورن | بخورد | بخورند
مضارع التزامی (به کمک توانستن)
| خورده میتنوم | خورده میتنیم | خورده میتوانم/ میتوانم بخورم | خورده میتوانیم / میتوانیم بخوریم
| خورده میتنی | خورده میتنید | خورده میتوانی / میتوانی بخوری | خورده میتوانید / میتوانید بخورید
| خورده میتنه | خورده میتنن | خورده میتواند/ میتواند بخورد | خورده میتوانند / میتوانند بخورند
حال استمراری با کلمهی «دَرَو»
| درو موخوروم | درو موخوریم | خورده روانم / دارم میخورم | خورده روانیم / داریم میخوریم
| درو موخوری | درو موخورد | خورده روانی / داری میخوری | خورده روانید / دارید میخورید
| درو موخوره | درو موخورن | خورده روان است / دارد میخورد | خورده روانند / دارند میخورند
حال استمراری با کلمات: راهی بودن / نشستن/ زبیته / شیببه / درگشت
| خورده ریی یوم | خورده شیشتم | زبیته موخروم (لهجه جاغوری) | شیببه موخوروم | درگشت موخوروم
| خورده ریی یی | خورده شیشته | زبیته موخری | شیبه موخوری | درگشت موخوری
| خورده ریی یه | خورده شیشته | زبیته موخره | شیببه موخوره | درگشت موخوره
قابل ذکر است که مضارع اخباری از مصدر کردن در لهجه های گوناگون به صورتها مختلف تلفظ می شود. در جدول زیر این گوناگونی را مشاهده می شود:
| می کنم | موکونوم | موکنوم | مونوم | نوم
| می کنی | موکونی | موکنی | مونی | نی
| می کند | موکونه | موکنه | مونه | نه
وضع سایر کلمات در هزارگی
84- نکره: در هزارگی با آوردن کلمه «یک / یگ» در اول کلمه، میتوان اسمی را نکرده کرد. از یای نکرده ای که در آخر کلمه میآید در هزارگی استفاه نمیشود. مانند: یگ مردگ (مردی)، یگ خاتو (زنی)، یگ پادچا (پادشاهی).
85- یِگو – با آورده کلمه یِگو (که همان یگان است)، در اول کلمه میتوان آن را نکرده ساخت. مانند: یگو دوختر (دختری)، یگو نفر (نفری)
86- قید حالت: در هزارگی با پسوند «کی» قید حالت ساخته میشود. مانند:
استکی / estaki/ به حالت ایستاده
شیشتکی / ŝiŝtaki/ به حالت نشسته
خاوکی / xawaki /به حالت خوابیده
پیشکی / pēŝaki/به حالت رو به جلو
پسکی / pasaki/به حالت رو به عقب
87- صفت نسبی: در هزارگی کلماتی که مختوم به «ه» هستند، با گرفتن پسوند «گی» تبدیل به صفت نسبی میشوند. مثل:
هزارگی (منسوب به هزاره)
ماندگی (منسوب به مانده یا خسته)
بُردَگی (چیزی که برده شده است)
88- جمع بستن با پسوند «گو» - اسامی که به های غیر ملفوظ و یا ختم میشوند، با «گو» (گان) جمع بسته میشوند. مانند:
گوسله / gõsla که جمعش میشود گوسَلگو / gõslagõ
باره/ bâra که جمعش میشود بَرگو / bargõ
مایی / mâyi که جمعش میشود ماییگو / mâyigõ
نمونه در دوبیتی:
امی کارا ره دوخترو موکونه / نان میلده ره تی دامو موکونه
جغه دریا موره کی یارشی بیه / او ره خوراگ ماییگو موکونه
Ami kârâ ra duxtarõ mukuna / nânmelda ra tayi dâmõ mukuna
Jağe daryâ mõra ki yâr-ŝi bēya / u ra xõrâge mâyigõ mukuna
بیه که ما و تو میله بوکونی / گوسلگونه د قرخ ایله بوکونی
منه چوقری بوری از دیگا تاشه / نری شیریشه سایله بوکونی
Biya ki mâ-o tu mēla bukuni / gõsagõna da qarx ila bukuni
Mane ĉuqri buri az digâ tâŝa / nari ŝiriŝa sâyala bukuni
89- ضمایر اشاره: در هزارگی به جای «این» و «آن» از کلمات:
«اینی / ēni» و «اونو / õnu»؛
«اینه /ēna » و «اونه / õna»؛
«ایﮢه / aēť» و «اوتﮣه / aõť»
استفاده میشود.
به جای «همین» و «همان» از کلمات:
«امی /ami » و «امو /amu» استفاده میشود.
در اشاره به دور، از کلمات:
«اوناوُنه /õnâwona» و «اوتاوُته /õťâwoťa» استفاده میشود.
90- ادات استفهام: در هزارگی از «آیا» معمولاً استفاده نمیشود. برای سوالی کردن جملهای لحن را سوالی میکنند. به جای استفاده از «چی» از «چیز» استفاده میکنند. مثلاً، اگر بخواهند بگویند «چه میگویی؟» میگویند: «چیز موگی؟»
بَچی و برچی- خلاصه شده کلمه «برای چه» است. مثلاً «بَچی دَ طوی نَمَدی؟» یعنی برای چه به عروسی نیامدی؟
الی دیده قاش تو توروشه برچی / لبای نازوکت خاموشه برچی
د بیگانه کی سخاوت موکونی / نصیب ما بوگوی نموشه برچی
چَر – خلاصه شده کلمه «چرا» است. مثلاً: «چَر دَ طوی نَمدی؟»
91- ادات پرسش یا اشاره به مقدار: در هزارگی برای سوال از مقدار، از این ادات استفاده میشود: «چی قس؟» (چه مقدار؟)، «ای قس» (این مقدار) «او قس» (آن مقدار).
کَشکی خانِه مَه روی دَ روی تو بودی / بیگا صبا اَلَی پالوی تو بودی
خودا مَرَه اوقَس لایق میدیدی / دیده! دیستﹾ مه دَ غونچِه موی تو بودی
92- حرف «از» در اضافه ملکی: در اضافه ملکی، حرف «از» میان مضاف و مضاف الیه، اضافه میشود. مثل: کتابی از مَه / کتابِ من
قلمی ازو / قلمِ او
خانِه از تو / خانهی او
93- ضمایر ملکی منفصل: در هزارگی از ضمایر ملکی متصل استفاده نمیشود. مثلاً گفته نمیشود «کتابم، کتابت و کتابش» بلکه گفته میشود «کتابﹾ مه، کتابﹾ تو، کتابﹾ شی». همچنین در دوم شخص و سوم شخص از کلمه «خو» و در صورت تأکید از کمات مرکب «خود خو» استفاده میشود. مثلا: به جای این که گفته شود: «نادر کتابش را خواند.» گفته میشود: «نادر کتابﹾ خو رَه خواند.» یا «نادر کتابِ خودخو ره خواند.» در جمله اخیر، یعنی کتاب کس دیگر را نخواند. البته در لهجهی جاغوری در اول شخص از ضمیر متصل استفاده میشود. مثلا گفته میشود «کتابِم».
94- قد، خن، خون- این سه کلمه به جای «با» و «همراه» به کار میرود. مثلاً:
قنبر قَدﹾ نادر رفت / قمبر با نادر رفت.
قنبر خونﹾ نادر رفت / قنبر همراه نادر رفت.
قنبر خن نادر رفت.
95- «نیست» و «است» - این دو کلمه در هزارگی با سکون حرف آخر تلفظ نمی شود، بلکه یک «ه» مخفی در آخر خود میگیرد تا مفتوح تلفظ شود. چنانکه گفته میشود: «نیسته» و «استه». البته «نیست» به صورت «نییَسته» و «نییَه» هم تلفظ میشود.
آشوقبازی کاری آسو نییسته / کاری ار باچه ی نادو نییسته
روز آخیر باچه دوتا موکونه / باچه قَدَری دوخترو نییسته
کوته سنگی موروم کس خانه نییه / جوان آشوق شودون مه طانه نییه
جوان آشوق شودم از خیل خود خود / شمو میند ندید بیگانه نییه
96- اَنگه – این کلمه قید حالت است به معنی «حال که چنین است» به کار میرود. مانند:
«انگه مه موروم.» در جواب کسی که قرار بوده همراهی کند ولی نتوانسته گفته نمی آید.
«انگه تو نرو!» در جواب کسی گفته میشود که میخواسته برود ولی مشکلی برایش پیش آمده که رفتنش صلاح نیست.
97- حایل شدن «از» میان مضاف و مضاف الیه. هر گاه اسمی به ضمیر منفصل و ادات اشاره اضافه ملکی شود، میان مضاف و مضاف الیه حرف «از» آورده می شود. مانند:
کار من که تلفظ می شود کار از مه
کتاب تو که تلفظ می شود کتاب از تو
کتاب او که تلفظ می شود کتاب ازو
رنگ آن که تلفظ می شود رنگ ازو
رنگ این که تلفظ می شود رنگ ازی
پسوند های ویژه هزارگی
افزون بر پسوندهای رایج در زبان پارسی، گویش / لهجه هزارگی نیز تعدادی پسوند دیگر در اختیار دارد. در زیر این پسوندها همراه با مثال توضیح داده خواهند شد.
98- س: این پسوند برای بیان اسم صوت به کار میرود. مانند:
ترقس /taraqqas به معنی ترق ترق: ترقس نکو؛ گوش مره کر کدی. (ترق ترق نکن؛ گوشم را کرد کردی.)
شرس / ŝarrasبه معنی شَر شَر. باریش شرس موباره. (باران شرشر میبارد.)
کررس/ karras به معنی کرکر. موش دَ انبو در امده؛ کررس موکونه. (موش در انبان داخل شده کرکر میکند)
خوررس / xurras به معنی خُرخُر. فلانی دَ خَو خورس موکونه. (فلانی در خواب خرخر میکند.)
99- وول: پسوندی برای صفت مبالغه سازی، به معنای کنندگی است. مانند:
«دوته وول» دوته یعنی فرار. دوته وول به معنی فراری است.
«نازَوول» به معنی نازدانه است.
«جوغول» جوغ به معنی همراهی و جوغول به معنی همراهی کننده است.
«پیچه وول» به معنی ریسمان است. ریسمانی که از الیاف درهم پیچیده شده ساخته شده باشد.
100- وک: پسوند صفت مبالغه ساز؛ مانند:
شاخندوک یعنی شاخ زننده. گاو شاخندوک.
خیندوک یعنی خاینده. سگ خیندوک سگی است که آدم را گاز میگیرد.
شرمندوک: کسی که زیاد خجالتی است.
101- نَه: پسوندی برای بیان نسبت. مثل:
گینه /gayna به معنی قدیمی. گینه ترکیبی است از «گاه» به اضافه «نه». نمونه در دوبیتی عامیانه:
الا یارجان خوی گینِه تو نییَه / به دیستﹾ اَینه به چیمﹾ سورمِه تو نییَه
به دیستﹾ اَینَه به چیمﹾ سورمه ره خیره / اَمو لبخندِ پارسالنِه تو نییه
کَینَه / kayna به معنی بسیار قدیمی. کینه ترکیبی است از «کی» به اضافه «نه».
پیشنَه /به معنی جلوی یا قبلی.
پَسنه / pasna به معنی بعدی.
بَلنَه / balna به معنی بالایی. بلنه ترکیبی است از «بالا» به اضافهی «نه».
شیونه / ŝēwnaبه معنی پایینی. ترکیبی است از «شیو / شیب» به اضافهی «نه».
نمونه در دوبیتی:
شیمو کی شیونهسر مو بلنهسری / شیمو چوپونی مال، مو خاشَهگری
شیمو کَوکی زری مو چوچهی باز / شیمو کَی آمدید مو کَی کدی ناز
Ŝimõ ki ŝēwna-sar mõ balna-sari / ŝimõĉõpõni mâl mõ xâŝgari
Ŝimõ kawki zari mõ ĉuĉeyi bâz / ŝmõ kay âmadid mõ kay kadi nâz
102- تو/tu: پسوند صفت ملکی ساز. این پسوند کاربرد زیادی در هزارگی دارد. مانند:
اَوتو /awtu ؛ به معنی آبدار.
خانه تو / xânatu؛ به معنی خانه دار.
برتو / bartu ؛ به معنی پربر یا عریض.
چمتو / ĉamtu؛ به معنی با چم یا ماهر،
جیرگه تو / jirgatu ؛ به معنی دلاور یا باجرئت.
کمرباریگ و خوب چمتویی دیده / بیه رسا و رقمتویی دیده
خودا موکد جای چادرشی بودی / بیگا صبا د بله روی دیده
103- اَلجی / alji- این پسوند برای متعدی ساختن فعل مرکبِ لازم به کار میرود. این پسوند بر سر جزء اول فعل مرکب، اضافه میشود. مثلاً «جنگ کردن»، با پسوند «الجی» که به کلمهی «جنگ» اضافه میشود، متعدی میشود. «جنگلجی کردن» به معنی جنگاندن است. چنانکه گویند:
«فلانی کوته ها را جنگلجی کد.» (فعلانی سگ ها را جنگاند.)
خَولجی / xawalji – خَو + الجی. چمن نیلغه خو ره خَوَلجی کد / ĉaman nilğe xu ra xawalji kad. (چمن کودک خود را خواباند.)
اِستَلجی / estalji– اِسته + الجی. (ایستاندن) چمن نیلغه خوره استلجی کد / ĉaman nilğe xu ra estalji kdad (چمن کودک خود را ایستاد کرد.)
دوتَلجی / dutalji دوتا + الجی (فراری دادن)
اوچَلجی / õĉalji اوچی + الجی (نوشاندن)
کوجَلجی /kõjalji کوج + الجی (کوچاندن)
خندلجی / xandalji خنده + الجی (خنداندن)
104- دلجیdalji / – این پسوند نیز مانند الجی برای متعدی ساختن افعال مرکب به کار میرود. مثلاً قهرکردن با پسوند دلجی میشود «قاردلجی کردن». چنان که گویند:
ایوب داووده قاردلجی کد. / ایوب داوود را قهراند.
چمن بیگمه گریه دلجی کد. / چمن بیگم را گریاند.
105- تله / tala– این پسوند برای بیان قید کیفیت به کار می رود. با این پسوند می توان سرعت را بیان کرد. مانند:
ولغه تله / wolatala (آنا / ناگهانی)
تتله / tatala (تتله بال شد/ به سرعت برخاست)
خورت تله / xurttlal (خورت تله خو رفت / به سرعت خواب رفت)
فرت تله / farttala (فرت تلکه رفت / به سرعت رفت)
106- ده da /– این پسوند برای بیان یک حالت به کار میرود. مانند:
سولهده / sulada ، که خبر از سوله (شل) شدن میدهد: «خمیر سولهده کده.» (خمیر به حالت شلی رفته است.)
خرابده / xarâbda (رو به خرابی رفتن)، پسکیده (در حال پس پس رفتن)،
مزه ده / mazada(در حال مزه مزه کردن):
پَیچَکده payĉakda/(دست و پا زدن): گوسپو سیاه قفه شوده، پیچکده مونه.(گوسفند سیاه خفته شده، دست و پا میزند.)
دومگده dumagda /(دمک زدن) کوته زرد، خونده خو ره دیده، دومگده مونه. (سگ زرد صاحبش را دیده، دمک میزند.)
شِیوَدَه ŝēvada /(به حالت سرازیری در آمدن): امسال باغ خوب بر دده، شاخه های درخت شیوه ده کنده. (امسال محصول باغ خوب است، شاخه های درخت فرو افتاده است.)
نمونه در دوبیتی:
گوشِه دیوال چِی بِیَهدَه موکونی / اَلَی آشوقَه دیوانه موکونی (بیه به معنی قد است. بیه ده = قد را به رخ کشیدن)
در تو ظالیم کی یِد مالوم نَموشَه / زَخمایِ دیلﹾ مَرَه تازَه موکونی
107- غوğu / - این پسوند با اسم و صفت میپیوندد و قید مقدار و ادات اضافه «برای» را افاده میکند. مانند:
پیروغو / pērõğu/ به اندازهی یک پیراهن است.
سیرغو / sērğu/ سیرکردنی / غذای کافی
شَوغو /ŝawğu/ برای شب ماندن. وقتی گویند «شوغو میییم» یعنی میآییم که شب بمانیم.
جوبغو /jõbğu/به اندازه/ کنایه از قدر کفایت. مانند: جوبغوی خود خود بیگر. یعنی به اندازه ی نیاز خودت بگیر.
108- چیلوĉilõ / – این پسوند برای بیان مشابهت به کار میرود و مترادف «وار/ سان/ مانند/ فام/ گونه» است. مانند:
آدم چیلو /adamĉilõ/ مثل آدم
میموچیلو/mēmõĉilõ/مهمان گونه
ضرب المثلی طنزی است که میگوید: میمونه میموچیلو، خونده خانه ره چربتر (مهمان را مهمان وار غذا بده، صاحب خانه را چربتر)
منه خلگا سیالچیلو مورفت = میان مردم همطراز رقبا رفتار میکرد.
آدم چیلو خبر بگوی = آدم وار سخن بگو.
109- گیgi / – این پسوند برای بیان نسبت به کار میرود. اسمی که این پسوند را بگیرد منسوب است. مانند:
«هزارگی» که منسوب به هزاره است.
«ورس گی» (چیز یا کسی که از ورس است.)
«قولخویشگی» (کسی که از قولخویش است.)
در زبان فارسی معیار نیز از پسوند «گی» استفاده میشود، اما آنجا اسم مصدر میسازد. مانند خستگی، تشنگی، سادگی، بردگی که معنی خسته بودن، تشنه بودن، ساده بودن و برده بودن است.
110- خسو / xsõ– این پسوند تبدیل شدهیِ «سان» به معنی مشابهت است که در گویش هزارگی «آن» به «و» تبدیل شده است. هنگامی که این پسوند به اسامی مختوم به «ه» مخفی میچسپد، های مخفی تبدیل به «خ» میشود. مانند:
«مندخسو / madaxsõ» که در اصل «مانده سان» بوده، که بعد از تبدیل «ه» به «خ»، شده است «ماندخسان» و نهایتاً در گویش هزارگی شده است «مندخسو».
آیَه خانَه بِیَه مِیمو اَمَده / غیری نَدِی کِی مَندَخسو اَمَده (مادر خانه بیا که مهمان آمده / بیگانگی نکن که مانده و خسته آمده است).
یخ بوردخسو yaxburdaxsõ/= کسی که بسیار احساس سرما میکند.
تختخسو taxtaxsõ /= خیلی فشرده
شیشتخسو ŝiŝtaxsõ /= نشست کرده
دمدخسو / damdaxsõ = گرفته، دم کرده
111- سوی sõy /– این پسوند را برای بیان شباهت به کار میبرند؛ مانند: دیوانهسوی / dēwana-sõy(دیوانه مانند) ملاسویmulla-sõy / (ملا مانند)
فلانی دیوانهسوی مالوم موشه (فلانی دیوانه مانند به نظر میآید).
112- سوغود / suğud- این پسوند برای بیان شباهت به کار می رود؛ مانند:
113- کیki / – این پسوند برای بیان حالت به کار میرود؛ مانند:
پسکی / paski (به پشت / مایل به عقب / به سوی عقب) پسکی خاوه (به پشت خوابیده) دیوال پسکی شوده (دیوار به عقب کج شده است) پسکی بیه (به سمت عقب بیا)
پیشکی pēŝki /(به سمت جلو)
بغلکی bağalaki /(کج)
شیوکی ŝēwaki /(به سمت پایین)
پوتکی putaki /(پنهانی)
استکی /Estaki (به حالت ایستاده)
114- لُو (lõ) – این پسوند به ظروف زمان و مکان میپیوندد و برای بیان حالت مکانی و زمانی به کار میرود؛ مانند: پیشلو (pēŝlõ) که پیش بودن را بیان میکند.
پیشلو موره / pēŝlõ mõra(پیش پیش میرود)
گپﹾ خو رَه پیشلو گوفته gap xu ra pēŝlõ gufta / (حرفش را پیشاپیش گفته است).
بورلو / burlõ(بالاسو)
تیلو taylõ/(پایین سو)
رای بورلون خوره تیلو کده رفت / شال سیای خو ره گردو کده رفت
Râyi burlõn xu ra taylõ kada raft / ŝâli siyây xu ra gardõ kada raft
شَولو ŝawlõ / (شب هنگام)
اگر یار مه یی شولو بیایی / گشته گشته تی دالو بیایی
Agar yâri mayi ŝawlõ biyayi / gaŝta gaŝta tayi dâlõ biyayi
کوندلو (مایل به کجی/ دامنه کوه که شیب ملایم دارد.)
115- له / la– این پسوند برای بیان تشابه و تظاهر به صفتی به کار میرود؛ مانند:
مردگله (مردنمایی)؛ به کنایه به مردی گفته میشود که صفات و اخلاق مردانه کم داشته باشد، ولی وانمود کند که واجد شرایط و صفات مردی است. «نادر بسیار مردگله موکونه! / Nadir bisyâr mardagla mukuna» (نادر بسیار تظاهر به مردی میکند).
بر همین منوال است: ارباب له arbâbla /(در حالی که در شأن و جایگاه ارباب نیست، به تصنع رفتار اربابی میکند)
گاهی این پسوند، برای بیان حالت به کار میرود؛ مثل:
گردگله (به صورت گرد) وقتی گویند: «باریش گردگله موکونهbâriŝ gardagla mukuna / » یعنی باران به حالت ذره ذره میبارد.
غوزه له / ğõzala= در حال غوزه / غنچه دادن
شیخله / ŝixla = در حال سیخ زدن / شیخله موکونه، یعنی در حالت سیخ زدن است.
یخگله / yaxagla(رفتار یا گفتار بی مزه کردن)
کومتَی له komtayla /( پز بیهوده دادن. کومتی به چیزی گفته میشود که تو خالی باشد.)
نمونه در دوبیتی:
بیه که ما و تو میله بوکونی / گوسلگونه د قرخ ایله بوکونی
منه چوقری بوری از دیگا تاشه / نری شیریشه سایهله بوکونی
Biya ki mâ-o tu mēla bukuni / gõsagõna da qarx ila bukuni
Mane ĉuqri buri az digâ tâŝa / nari ŝiriŝa sâyala bukuni
116- واری / wâri- این پسوند برای بیان شباهت به کار میرود؛ مانند: پری واریpari wâri / (مانند پری)، دیو وری dew wâri /(مانند دیو)
نمونه در دوبیتی:
چادر ایسپی چادر تو شیرواری یه / غم ایشقت د جان مه تیرواری یه
تیر ایشقت به جانم کار کرده / نان بیگا صبا ره زار کرده
Ĉâdar-ispi ĉâdar tu ŝir-wâriya/ ğami iŝqat da jân ma tir-wâriya
Tiri iŝqât ba jânim kâr karda / nâni bēgâ sabâ ra zâr karda
(چادرسفید چادرت مانند شیر است / غم عشقت به جانم مثل تیر است
تیر عشقت به جانم کار کرده / نان شب و صبح را برای زهر کرده)
117- چوگ ĉug /– این پسوند برای بیان شباهت و قرابت به کار میرود؛ مانند: سفیدچوگ / safid-ĉug(مایل به سفید/ سفیدگونه)
118- دلی dali /– این پسوند برای بیان شباهت به کار میرود، مانند: باچه دلی / bâĉa-dali (بچه مانند) پخته دلی paxta-dali /(مانند پنبه) قاغس دلی qâğas-dali /(مثل کاغذ)
119- الیalli / – این پسوند برای بیان شباهت به کار میرود؛ مانند:
چواَلِّی ĉõ-alli(مثل چوب) «بچی چوالی ایستادی؟» (چرا مثل چوب ایستاده ای؟)
باداَلی / bâd-alli(مثل باد) «ایوب بادالی امد» (ایوب مثل باد آمد.)
این پسوند به صورت «اَدَلی / adali» هم تلفظ میشود، ولی در آن صورت پسوند نیست، بلکه به معنی مانند است و پیش از اسم به کار میرود. مثل: بیرارﹾ اَدَلی خُوارَه / birâr adali xuwâra (برادر مانند خواهر است).
کی روز پیشی شوده سایه بیگایه / اَدَلی یار مو سر دیوالایه
Ki rõz pēŝi ŝuda sâye bēgâya / adali yâr mõ sare dēwâlâya
(که روز به غروبگاه رسیده و سایه شامگاه افتاده / کسی مانند یارم بر سر دیوارهاست)
120- نه na /– این پسوند برای ساختن قید از اسمی که دال بر زمان و مکان است، به کار میرود؛ مانند: تَینَه / tayna(زیرین) بلنه balna /(زبرین) پیشنهpeŝna / (جلوی) پسنهpasna / (عقبی) شونه /ŝawna (شبانه) روزنهrõzna / (روزانه) بیگینهbēgayn / (بیگاهان) صبینهsabayna / (صبحگاهان) تیرمینهtirmayna / (خزانی) بارنهbârna / (بهارین) گینهgayna / (گاهینه / قدیمی) کینهkayna / (متعلق به زمانی دور)
121- چل / ĉal– این پسوند برای بیان آمیختگی به صفتی به کار میرود. مثل «اَوچَل / aw-ĉal» (آمیخته با آب) اَوغوچَل (آمیخته با افغان / فردی که با قوم پشتون آمیختگی داشته باشد) روغوچَل (آمیخته با روغن) سورمَه چَل (چشم سرمه آلود) به همین منوال است: ایرانی چل، ارباب چل.
122- مَلmal / – این پسوند برای بیان آمیختگی به چیزی به کار میرود؛ مانند: خاک مل (خاک آلود)
123- چی ĉi / - این پسوند برای بیان نسبت به مکان کار میرود. مانند: غزنی چی (غزنوی) بامیان چی (بامیانی)
124- واله wâla /– این پسوند برای بیان مالکیت به کار میرود. مثل: خروالهxar-wâla / (صاحب خر) اسپ واله / asp-wâla (صاحب اسب) خانه والهxâna-wala / (صاحب خانه) آغیل والهâğil-wâla / (اهالی قریه) کوله والهkõla-wâla / (کلاه دار)
خانه واله تو ره راضی کنوم ما / چخرا ماتم پیش قاضی کنوم ما
125- خیل / xēl- این پسوند برای بیان خویشاوندی به کار میرود. مانند: خوسورخیل (خویشاوندان خوسور) داماد خیل (خویشاوندان داماد)
نمونه در دوبیتی:
دیدَه پیشپیشﹾ نَیَه سوزﹾ مو کَلونه / تَهی جاگِه مو خار مَغیلونه
تو ره از سوزی دیلﹾ خبر موکونوم / خوسورخیلای مو سرﹾ تو بدگمونه
کوته سنگی موروم کس خانه نییه / جوان آشوق شودون مه طانه نییه
جوان آشوق شودم از خیل خود خود / شمو میند ندید بیگانه نییه
چند نمونه از محاورات هزارگی
مادری به دخترش میگوید: «او دوختر زود شو پلاسه بوباف کی آته تو آقباره، آقدارو ار روز مییه آق خوره طلب موکونه. جلگ جلگ بوباف، گیری نمنه، چپچگه خوب تیر کو که پلاس خوب بییه. باد ازو بابی تو او ره بوبوره سودا کنه، بای شی ره جای آق خو د آقدارو بدییه.»
دارغه به دهقانان ارباب میگوید:
«الیگو! صبا وخت، پگ شمو جم موشید، بیل و کرن خوره گریفته ارکت موکونید، مورید جوی اسیه اربابه کی اَو بورده، آباد موکونید. توخ کونید چوله موله و کمتیی نمنه. اگه بومنه، والا ارباب اگه خبر شوه پوست از سر شمو میکنده.»
«او مردم! از کته و ریزه گریفته، امگی بلده جم آورد گندومای ارباب صایب که د کو، تیی برف شوده، مورید میکندید کی ارباب صایب گندوم ندره. سیل کونید خوشه زیاد نکونید. اینمی ره گوفتوم، رافتوم. اگه کسی قبول نکونه، سال دیگه ده نورزو اوره ارباب صایب کوجلجی مونه.»
نمونه های فوق از کتاب «سیری در هزاره جات» گرفته شده است.
گزیده ای از لغات هزارگی
| هزارگی | نقش | فارسی معیار
| آیهâya / | اسم | مادر
| آته âta / | اسم | پدر
| آجه âja / | اسم | مادربزرگ
| آچول âĉul / | اسم | مادر پدر
| ابلک abalak / | قید - صفت | عجول - وارخطا
| اَلَی aly / | اسم | رفیق - دوست
| الغوج alğuj / | فعل | خیز زدن – قدم بزرگ برداشتن
| آغیل âğil / | اسم مکان | قریه – جای گوسفندان
| آغو âğu / | مصدر | آرزو
| الیش aliŝ / | فعل | تبدیل
| اژغند ažğand / | قید | انبوه - نامرتب
| اوزخور uzxõr / | صفت | ولگرد
| اینگرengar / | اسم | دامن
| انگیشت angiŝt / | اسم | ذغال
| اوبول õbul / | صفت | سست
| اوچی õĉi / | فعل | نوشیدن
| ایگه چی ēgaĉi / | اسم | خواهر زن
| ایلگل aygal / | فعل | نگهبانی
| ایلَیilay / | مصدر | صرفه جویی
| بولغو bulğõ / | فعل | آب کشیدن- تطهیر کردن
| بَکَله bakala / | اسم | پدربزرگ
| بیری bēri / | اسم | عروس
| بولول bulul / | صفت | رقیق
| بژغل bažğal / | صفت | درهم ریخته
| برلدوbaraldu / | فعل | چنگ و چسپ - بگیر و نمان
| بوتراbutrâ / | فعل | پراکنده شدن
| بیلارbēlâr / | صفت | بی حس
| بی بولغهbēbulğa / | قید | ناگهانی
| پورته põrta / | فعل | انداختن
| پخسهpaxsa / | اسم | دیوار گلی
| پشتلpaŝtal / | صفت | پوسیده، زائده
| پرقوت parqut / | صفت | کهنه و مندرس
| پیچهpēĉa / | اسم | زلف
| تاشهtâŝa / | قید | پنهان
| تالtâl / | اسم | ترکه
| تالهtâla / | اسم | چمن
| تابوخtâbõx / | فعل | بوسیدن و به چشم مالیدن
| تغمهtağma / | صفت | لکه - رده
| تزغنهtazğana / | مصدر | قرعه
| تولtõl / | اسم | اولاده - طایفه
| تولغهtulğa / | قید | تکیه
| توبچیtõbĉi / | اسم | دکمه
| تیجوریtayjuri / | فعل | حمایت
| تیمه چهtemaĉa / | فعل | پناه بردن
| تربورtarbur / | اسم | شاخه درخت
| تبشیtebŝi / | اسم | تغار چوبی که در آن خمیر کنند
| تمبهtamba / | اسم | کلون در
| تزغنهtazğan / | اسم | قرعه
| تیرینجهtiringa / | قید | محکم
| تونجیtunji / | فعل | ته نشین
| توشtuŝ / | فعل | امر کردن
| تورهtõra / | اسم | گپ
| جلغهjalğa / | فعل | پیوند کردن
| جورملهjurmala / | فعل | سوزاندن / جزغاله
| جاغهjâğa / | اسم | گریبان
| جُنگjõng / | اسم | هوش - مهارت
| جیسورjisur / | صفت | بخیل و حسود
| جوبjõb / | قید | اندازه
| جورکهjurka / | اسم | جرئت و همت
| چپقو ĉapqõ / | اسم | تندباد
| چپوش ĉpuŝ / | اسم | بزغاله
| چلغی ĉalağay / | صفت | کم عمق
| چوله ĉõla / | قید – اسم | شکاف
| چوق ĉuq / | اسم | نخ - تار
| چک ĉēk / | مصدر | فکر کردن
| چمبه ĉamba / | فعل - صفت | ورم کردن
| چوم ĉum / | صفت | اخمو
| چیچی ĉēji / | اسم | سینه
| خرکتک xarkatak / | اسم | گلو
| خوموج xumuj / | اسم | نرمه دغال – خاکستر آمیخته با اخگر
| دَولی dawli / | صفت | زیبا
| دیگری dēgri / | صفت | چپه - معکوس
| رشمهreŝma / | اسم | طناب
| رغس rağas / | صفت | پریشان - پاشان
| ریم rim / | اسم | چرک
| رون rawn / | قید | نوبت
| زوزادzawzâd / | اسم | طفل
| زاچه zâĉa / | اسم | زن که زاییده باشد
| سوله sula / | صفت | شُل - آهسته
| سیال siyâl / | اسم | حریف - رقیب
| سوغمه sõğma / | اسم | گاوآهن
| ستکهsatka / | فعل | تکان - اهانت
| سوترهsutra / | صفت | تمیز
| سیتره sētra / | فعل | پاره شدن
| سوتهsõťa / | اسم | چماق
| سورچی surĉi / | فعل | رها شدن – خطا خوردن
| سودری sudri / | اسم | شبنم
| سرغوج sarğuj / | اسم | سربند – کلاه زنانه
| سلچق salĉq / | فعل | خود را به چیزی آویختن. سنگینی خود را روی چیز یا کسی انداختن
| شیغی ŝiğay / | اسم | بجل
| شلته ŝalta / | اسم | پوشاک مندرس
| شوبتور ŝubtur / | صفت | تماماً
| شیفت ŝift / | قید | نزدیک
| شاتو ŝâtu / | اسم | زینه / نردبان
| شقب ŝaqqab / | صفت | شوخ
| غلقو ğalqõ / | صفت | سست/ لق
| غتول ğatõl / | صفت | تیره / آب آلود
| غرغولی ğarğawli / | اسم | گردابه
| غول ğõl / | قید | وسط
| غورغی ğõrği / | اسم | حلقه
| غولجی ğõlaji / | مصدر | خشم گرفتن
| غولجه ğulja / | اسم | بز کوهی - آهو
| غونه جی ğõnaji / | اسم | ماده گاو نوبالغ
| قوره جی qõraji / | اسم | تفنگدار - نظامی
| قره qara / | صفت - قید | سیاه - تماماً
| قوش qõŝ / | اسم جمع | جمع – یک جا
| قیشی qiŝi / | مصدر | تراشیدن
| قتیقqatiq / | اسم | روغن - خورش
| قتی qati / | قید | یکجا
| قُوی qõy / | مصدر | حذف- پایان یافتن
| قل qõl / | اسم | قریه - منطقه
| قاش qâŝ / | اسم | ابرو
| قیج qij / | صفت | کج بین
| قباق qabâq / | اسم | ابرو
| قبتل qabtal / | اسم | تخته چوب
| قریش qariŝ / | اسم | وجب - بلیست
| قاق qâq / | صفت | خشک
| قنجی qanji / | مصدر | سیراب شدن
| قنیل qanil / | مصدر | تهدید به انتقام
| کوته kuťa / | اسم | سگ
| کومتی kõmtay / | صفت | پوک - توخالی
| کیمنی kaymani / | اسم | پیرزن
| کجک kajak / | اسم | کلید
| کودالkuďâl / | صفت | قوی - مقاوم
| لچگ laĉag / | اسم | روسری زنانه
| مونتی munti / | مصدر | بریدن
| موتک mõťak / | اسم | گردن
| ماخ mâx / | اسم | بوسه
| مامهmâma / | اسم | مادرکلان
| مغول muğul / | صفت | پاک - مودب
| نسق nasaq / | صفت | ناقص - رسوا
| ناغه nâğa / | صفت | محکوم - ملزم
| ناری nâri / | اسم | غذا
| ومق / اوماغ womaq / | صفت | غرور
| ورده worda / | اسم | لانه
| یلهyela / | مصدر - صفت | رها - رایگان
| یرکه yeka / | صفت | نازدانه
| ینگه yenga / | اسم | زن برادر
| یزنهYezna / | اسم | شوهر خواهر
| یکرته yekarta / | قید | برای همیشه - کلاً
منابع
آشوری ، داریوش. (1387). زبان باز. تهران: نشر مرکز؛
باطنی، محمدرضا. (1390). زبان و تفکر. چاپ دهم. تهران: انتشارات آگه؛
پولادی، حسن. (1401). هزاره ها. ترجمهی علی عالمی کرمانی. چاپ دوم. تهران: عرفان؛
شریعتی، حفیظ. (1395). گویش هزارگی. کابل: انتشارات امیری؛
محمدی شاری، شوکت علی. (1398) لهجهی هزارگی ریشه ها و ویژگی ها. کابل: بی نا؛
محمدی شاری، شوکت علی. (1392). در اوستایی در صدف لهجه هزارگی. کابل: صبح امید؛
یوسفی، حسین علی. (2010م). فرهنگ ادبیات هزاره گی. کویته: آزرگی اکیدمی؛
خاوری، محمدتقی. (1385). مردم هزاره و خراسان بزرگ. تهران: عرفان؛
خاوری، محمدجواد. (1382). دوبیتی های عامیان هزارگی. تهران: عرفان؛
خاوری، محمدجواد. (1380). امثال و حکم مردم هزاره. تهران: عرفان؛
شهرستانی، شاه علی اکبر. (1361). قاموس لهجه دری هزارگی. کابل: پوهنتون کابل؛
دلجو، عباس. (1394). تاریخ باستانی هزاره ها. چاپ دوم. کابل: انتشارات مقصودی
مهدی، محی الدین. (1394). تبار و زبان مردم هزاره. کابل: انتشارات امیری
لعلی، علیداد. (1372). سیری در هزاره جات. بیجا: احسانی
دبیری مقدم، محمد. (1387). مجله ادب پژوهشی. صص 91-128. شماره پنجم
ذوالفقاری، حسن. (1398). زبان و ادب عامه ایران. چاپ چهارم. تهران: انتشارت سمت
چمبرز. جی. کی و ترادگیل، پیتر. (1398). گویش شناسی. ترجمه ساسان سامنی و اکرم شکاریان بهزادی. تهران: نقد فرهنگ
مایل هروی، نجیب. (1371). تاریخ و زبان در افغانستان. چاپ دوم. تهران: موقوفات دکتر محمود افشار یزدی
تیمورخانف، ل. (1372). تاریخ ملی هزاره. ترجمه عزیز طغیان. قم: موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان؛
نبی زاده، عوض. (1365). لهجه های مروج مردم هزاره. کابل: مطبعه دولتی؛
حبیبی، عبدالحی. (1341) آیا کلمه هزاره قدیمتر است. مجله آریانا. شماره پنجم. صص 1-8. کابل؛
یزدانی، حسینعلی. (1385). پژوهشی در تاریخ هزاره ها. چاپ سوم. تهران: عرفان
ساپیر، ادوارد. (1376). زبان، درآمدی بر مطالعه سخن گفتن. ترجمه علی محمد حق شناس. تهران: سروش؛
رجایی خراسانی، احمدعلی. (1375) لهجه بخارایی. چاپ دوم. مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد؛
آریان پور، م الف. (1376). هزاره ها و زبان دری. فصلنامه سراج. سال سوم. شماره 11. صص170-196
ناتل خانری، پرویز. (1347) زبانشناسی و زبان فارسی. چاپ سوم. تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
ایفیموف، و.ا. (1368) زبان هزاره های افغانستان. ترجمه عبدالرحمن بهلول. غرجستان. سال دوم. شماره دوم. کابل
